تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
پس ميثم ، از امّ سلمه درباره حسين عليه السلام پرسيد . گفت : او در باغش است . گفت : به او خبر بده كه من ، دوست داشتم بر او سلام دهم . ما همديگر را نزد پروردگار جهانيانْ ديدار مىكنيم ، إن شاء اللّه ! پس امّ سلمه برايش عطر خواست تا مَحاسنش را خوش‌بو كند و به او گفت : بدان كه به زودى اينها به خونت رنگين مىشود . سپس به كوفه درآمد و عبيد اللّه بن زياد ، دستگيرش كرد و چون او را نزدش آوردند و گفته شد كه اين از محبوب‌ترينِ كسان نزد على عليه السلام بوده است ، گفت : چه مىگوييد ؟ ! اين مرد غير عرب ، اين گونه بود ؟ ! به او گفته شد : آرى . عبيد اللّه به او گفت : پروردگارت كجاست ؟ گفت : در كمين هر ستمكار ، و تو يكى از ستمكارانى . گفت : تو با آن كه عجمى ، مقصودت را خوب مىرسانى . سرورت درباره رفتار من با تو چه گفته است ؟ گفت : به من خبر داده كه تو مرا پس از نُه نفر ديگر به دار مىكشى ؛ دارى كه كوتاه‌ترين است . و نزديك‌ترين جاى به غَسّالخانه ، از آنِ من است . گفت : با او مخالفت مىكنيم . ميثم گفت : چگونه مخالفت مىكنى ؟ ! به خدا سوگند ، او جز از پيامبر خدا و او جز از جبرئيل عليه السلام ، و او جز از خداى متعال به من خبر نداد . چگونه با اينان مخالفت مىكنى ؟ بىگمان ، من جايگاه به دار كشيدنم را در كوفه مىشناسم و من ، نخستين كسى هستم كه در اسلام بر دهانم لگام مىبندند . پس [ عبيد اللّه ] ، ميثم را با مختار بن ابى عُبَيد به زندان انداخت . ميثم تمّار به مختار گفت : تو رهايى مىيابى و به خونخواهى حسين عليه السلام
حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 436 | محمد الريشهري