تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
يوسف عليه السلام در زندان به خداوند شكوه كرد و گفت : پروردگارا ! من به چه جرمى گرفتار زندان شدم ؟ خداوند بر يوسف عليه السلام وحى فرستاد : « تو آن را انتخاب كردى ، آن هنگام كه گفتى : « پروردگارا ! زندان ، برايم دوست داشتنىتر است از آنچه مرا بدان مىخوانند » . چرا نگفتى : سلامتى و رهايى برايم دوست داشتنىتر است از آنچه مرا بدان مىخوانند ؟ » .

1 / 3 3 عزّت بندگى خدا و خوارى گناه

قرآن

« و پادشاه گفت : او ( يوسف ) را نزد من آوريد ، تا وى را خاصّ خود كنم . پس چون با او سخن راند ، گفت : تو امروز ، نزد ما بامنزلت و امين هستى . [ يوسف ] گفت : مرا بر خزانه‌هاى اين سرزمين بگمار كه من ، نگهبانى دانا هستم . و بدين گونه ، يوسف را در سرزمين [ مصر ] قدرت داديم كه در آن ، هرجا كه مىخواست ، سكونت مىكرد . هر كه را بخواهيم ، به رحمت خود مىرسانيم و اجر نيكوكاران را تباه نمىسازيم » .

حديث

520 . امام باقر عليه السلام : هنگامى كه همسر عزيز ( زليخا ) نيازمند شد ، به وى گفتند : خوب است نزد يوسف عليه السلام به روى . در اين باره مشورت كرد ، به وى گفتند : ما از او بر تو مىهراسيم . زليخا گفت : من هرگز از كسى كه از خدا مىترسد ، نمىترسم . وقتى زليخا بر يوسف عليه السلام وارد شد و او را بر اريكه قدرت ديد ، گفت : سپاس ، خدا را كه بردگان را به خاطر فرمان بردن از او ، پادشاه كرد و پادشاهان را به خاطر گناه ، برده گردانيد . آنگاه ، يوسف عليه السلام با وى ازدواج كرد و او را باكره يافت . به وى گفت : « آيا اين‌چنين ، بهتر نيست ؟ آيا اين‌چنين ، زيباتر نيست ؟ » . زليخا گفت : من به خاطر چهار چيز در دام تو گرفتار شدم : من ، زيباترين زنِ زمانه خود بودم و تو ، زيباترين مرد زمانه‌ات بودى . من ، باكره بودم و شوهرم ناتوانى جنسى داشت .