تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حكمت نامه جوان ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١

1 / 3 يوسف صدّيق

1 / 3 1 شدّت پارسايى

قرآن

« و آن [ بانو ( زليخا ) ] كه يوسف در خانه‌اش بود ، خواست از او كام گيرد . درها را چِفت كرد و گفت : بيا كه از آنِ توام . [ يوسف ] گفت : پناه بر خدا ! او آقاى من است ، به من جاى نيكو داده است . قطعاً ستمكاران ، رستگار نمىشوند . و در حقيقت ، [ آن زن ] آهنگ وى كرد ، و [ يوسف نيز ] اگر برهان پروردگارش را نديده بود ، آهنگ او مىكرد . چنين [ كرديم ] تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم ؛ چرا كه او از بندگان مخلص ما بود » .

حديث

517 . امام زين العابدين عليه السلام درباره اين سخن خداوند عز و جل : « اگر برهان پروردگارش را نديده بود ، . . . » : همسر عزيز مصر به سمت بُت رفت و پارچه‌اى بر او افكند . يوسف عليه السلام به وى گفت : « اين ، چه كارى است ؟ » . زن گفت : خجالت مىكشم كه بت ما را ببيند . يوسف عليه السلام به وى گفت : « تو از چيزى كه نمىشنود و نمىبيند و درك نمىكند و نمىخورد و نمىآشامد ، حيا مىكنى و من از كسى كه انسان را آفريد و به او آموخت ، حيا نكنم ؟ ! » . اين است معناى سخن خداوند عز و جل : « اگر برهان پروردگارش را نديده بود . . . » . 518 . بحار الأنوار به نقل از ابن عبّاس : يوسف عليه السلام ، سه سال در خانه پادشاه و زليخا زندگى كرد . سپس زليخا به يوسف عليه السلام علاقه‌مند شد و از او درخواست كام گرفتن كرد . چنين به ما رسيده البته خدا داناست كه زليخا ، هفت سال بر نوك پا ايستاد و يوسف عليه السلام به زمين نگاه مىكرد و از ترس پروردگار ، چشم از زمين برنمىداشت . روزى زليخا گفت : چشم بردار و مرا بنگر . يوسف عليه السلام گفت : « از نابينا شدن چشمانم مىترسم » .