از پى او روان شدند . اين مرد تا غار ثور پيش آمد . بر در غار ايستاد و گفت از اينجا ديگر جاى پايى نيست . و چون تار عنكبوت را بر دهانهء غار ديدند يقين كردند كه كس در غار نيست و باز گشتند ، آنگاه اعلام كردند كه به هر كس كه آنان را بيابد و باز گرداند ، صد شتر خواهند داد .
سه روز بعد عبد اللّه بن اريقط شترانشان را به غار بياورد آنان سوار شدند . ابو بكر ، عامر بن فهيره را پشت سر خود برنشاند و اسماء براى آنها سفره آورد و چون براى بستن آن چيزى نداشت ، كمربند خود را دو نيم كرد و با نيم آن سفره را بست ، از آن روز او را ذات النطاقين گفتند . ابو بكر همهء مال خود را كه شش هزار درهم بود ، با خود برداشته بود . در راه سراقة بن مالك بن جعشم آنان را بديد . از پىشان روان شد تا بازشان گرداند و جايزه بستاند . چون او را ديدند ، رسول خدا ( ص ) دعا كرد تا پاهاى اسبش در زمين فرو شد . او با فرياد امان خواست و خواست تا درنگ كنند . پس از پيامبر ( ص ) خواست كه براى او خط امانى بنويسد . و پيامبر به ابو بكر فرمود براى او خطى نوشت . راهنما آنان را از پايين مكه به جانب ساحل برد ، زير عسفان و امج و از قديد گذشت و به عرج رسيد ، سپس به جانب قبا روان شد . رسول خدا ( ص ) روز دوشنبهء دهم ربيع الاول نزديك ظهر وارد قبا شد . انصار به پيشبازش بيرون آمده بودند و به انتظارش مانده بودند تا آنگاه ظهر گذشته بود و به خانههاى خود بازگشته بودند . چون خبر آمدن او را شنيدند بار ديگر بيرون آمدند و او را در زير نخلى ، با ابو بكر نشسته ديدند .
پيامبر ( ص ) در قبا بر سعد بن خيثمه وارد شد و گويند كه بر كلثوم بن الهدم و ابو بكر در سنح [ 1 ] در ميان بنى الحارث بن خزرج بر خبيب بن اساف [ 2 ] و به قولى بر خارجة بن زيد ، و على بن ابى طالب ، نيز پس از رد امانات مردم كه در نزد پيامبر بود در قبا به ايشان پيوست .
پيامبر ( ص ) چند روز در آنجا مقام كرد . سپس به انجام آنچه خداوند بدان فرمان داده بود ، برخاست . روز جمعه در ميان بنى سالم بن عوف بود . در مسجدى كه آنجا بود نماز كرد . مردان بنى سالم خواستند كه نزد آنها بماند تا بركت يابند و مهار ناقهء او را گرفتند . پيامبر ( ص ) فرمود راهش را بگشاييد كه او خود مأمور است . انصار به گرد آن مىرفتند تا به خانههاى بنى بياضه رسيد . مردان آن خاندان بيرون آمدند و مهار ناقهء او را گرفتند . پيامبر فرمود راهش را بگشاييد ، او مأمور است . سپس به خانههاى بنى ساعده رسيد ، مردان آن خاندان نيز مهار ناقه را گرفتند ، در آن ميان ، سعد بن عباده و منذر بن عمرو نيز بودند . و از او خواستند كه در ميان آنان بماند . پيامبر ( ص ) همان سخن گفت . پس به خانههاى بنى حارثة بن الخزرج رسيد ، سعد بن الربيع و خارجة بن زيد و عبد اللّه بن رواحه نيز چنان كردند . پس بر بنى عدى بن النجار خويشاوندان مادرى عبد المطلب رسيد . آنان نيز چنان كردند و چنان شنيدند . تا به خانههاى بنى مالك بن النجار رسيد . ناقهاش به جايى كه امروز مسجد اوست زانو زد . آن زمين در آن روزگار از آن دو پسر [ 1 ) سخ . ]
هامش
[ ( 2 ) ] جيب بن اسد .