مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ
« 1 » ؛ هرگاه بخواهيم هرآينه از آسمان آيت و علامتى ، بر ايشان نازل مىگردانيم و گردنهاى ايشان در پيش اين آيه ، پست و خاضع و خاشع مىشوند . آن آيت ، صدايى است كه از آسمان مىرسد ، آنچنان صدايى است كه از شدّت مهابتش دختر با عفّت را از پس پرده بيرون ، خوابيده را بيدار و بيدار را مضطرب گرداند .
ايضا ابن عقده از حسين ، او از ابن سبّابه ، او از عمران بن ميثم و او از عباية بن ربعى روايت نموده ، او گفته : خدمت امير المؤمنين عليه السّلام داخل شدم در حالىكه من پنجمين پنج نفر و به حسب سن از ايشان كوچكتر بودم ، از آن حضرت شنيدم ، مىفرمود :
برادرم رسول خدا فرمود : من ختمكنندهء هزار پيغمبرم و تو ختمكنندهء هزار وصىّ هستى و به چيزهايى مكلّف شدهاى كه ايشان به آنها مكلّف نشده بودند .
راوى گويد : عرض كردم : بنابر فضايلى كه دارى ، اين قوم در حقّ تو انصاف نمىكند .
فرمود : اى پسر برادرم ! مطلبم آن نيست كه تو مىگويى ، سوگند به پروردگار عالم ! هزار كلمه مىدانم كه غيراز من و محمد كسى آنها را نمىداند .
هرآينه مردم آيهاى در كتاب خداى تعالى مىخوانند و به مفادّ آن برنمىخورند و اين است :
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ
« 2 » ؛ يعنى وقتى قول بر ايشان واقع شد ، دابّهاى از زمين بر ايشان بيرون آورديم كه عبارت از امير المؤمنين عليه السّلام باشد ، آن دابّه با ايشان سخن مىگويد ؛ به درستى كه خلايق نسبت به آيات و علامات ما در مقام يقين نيستند .
بعد از آن گفت : آيا از آخر سلطنت بنى فلان به شما خبر دهم ؟
عرض كرديم : آرى بفرما يا امير المؤمنين !
فرمود : آخر سلطنشان وقتى است كه قومى از قريش نفس حرام را در روز حرام و در بلد حرام ؛ يعنى نفس محترم را در روز محترم به قتل رسانند . ظاهر اين است كه
هامش
( 1 ) . سوره شعرا : آيه 4 .
( 2 ) . سوره نمل : آيه 82 .