تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
و سفيد است . رفتم ، بار ديگر مرا باز گرداند و گفت : ما هفتاد روز يا هفت روز اين‌جاييم . اگر بر هفت روز حمل كنى ، بر شب قدر دليل كند كه بيست و سوّم رمضان است و اگر بر هفتاد حمل كنى ، شب بيست و پنجم ذى قعدة الحرام كه روز بزرگوارى است . حسن بن مثله گفت : به خانه آمدم و همهء شب در آن انديشه بودم تا صبح شد ، فريضه بگزاردم ؛ نزديك على بن المنذر آمدم و آن احوال را با او گفتم . او با من بيامد و به آن جايگاه رفتيم كه شب مرا برده بودند . گفت : باللّه ، نشانى و علامتى كه امام عليه السّلام مرا گفت ، يكى اين است كه اين‌جا زنجيرها و ميخ‌ها ظاهر است . نزديك سيّد ابو الحسن الرضا شديم ، چون به در سراى وى رسيديم ، خدم و حشم وى را ديديم كه به من گفتند : سيّد ابو الحسن از سحرگاه در انتظار تو است ، تو از جمكرانى ؟ گفتم : بلى ! رفتم ، سلام كردم و خدمت كردم . جواب نيكو داد ، اعزاز كرد ، مرا به تمكين نشاند و پيش از آن‌كه من حديث كنم ، به من گفت : اى حسن بن مثله ! خفته بودم كه شخصى در خواب به من گفت : مردى از جمكران به نام حسن مثله ، بامداد پيش تو مىآيد ، آن‌چه گويد ، تصديق‌دار و بر قولش اعتماد كن كه سخن او سخن ماست ، بايد قول او را رد نگردانى . از خواب بيدار شدم و تا اين ساعت منتظر تو بودم . حسن مثله احوال را به شرح به او گفت . در حال سيّد فرمود بر اسب‌ها زين نهادند ، بيرون آوردند و سوار شدند . چون نزديك ده رسيدند ، جعفر راعى ، گلّه‌اى بر كنار راه داشت . حسن مثله ميان گله رفت و آن بز از پس همهء گوسفندان پيش مىآمد . حسن مثله دويد ، او آن بز را برگرفت كه بها به وى دهد و بز را بياورد . جعفر راعى سوگند ياد كرد كه من هرگز اين بز را نديده‌ام و در گلّهء من نبوده الّا امروز كه مىبينم ، هرچه مىخواهم اين بز را بگيرم ، ميسّر نمىشود و اكنون پيش شما آمد . پس چنان‌كه سيّد فرموده بود ، بز را در آن جايگاه آوردند و كشتند ، سيّد ابو الحسن الرضا بدين موضع آمدند و حسن مسلم را حاضر كردند ، انتفاع از او بستدند ، وجوه رهق را آوردند ،