تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
گفتم : آرى . گفت : بگو اسلام ايشان ، آيا از روى ميل و رغبت بود يا به سبب خوف و كراهت ؟ سعد مىگويد : من در جواب حيله كردم ، به جهت آن‌كه ترسيدم مرا الزام نمايد ، زيرا اگر بگويم اسلامشان از روى طوع و ميل بوده ، گويد : پس چرا ايشان را منافق دانيد ؟ چون كسى كه از روى طوع و رغبت ايمان آورد ، خصوصا وقتى اسلام قوّتى نداشته باشد و خوف از كسى نباشد ، بلكه ترس از كسانى باشد كه ايمان نياورده‌اند ؛ جز مؤمن واقعى نباشد و اگر گويم از روى خوف و كره بود ، خواهد گفت : اسلام آن‌وقت قوّت و شمشير و لشكرى نداشت كه خوف باشد ، بلكه اهل كفر ، غالب بودند و اهل ايمان از ايشان ترسان و هراسان بودند . سعد گويد : لاعلاج ، خود را به راه ديگرى زدم ، لكن اندرونم از غضب پر گرديد و نزديك بود جگرم از شدّت غصّه پاره شود . پس طومارى برداشتم و در آن چهل و چند مسأله از مشكلات مسايل نوشتم و براى جواب آن‌ها نديدم كسى در اهل بلد خود بهتر از احمد بن اسحاق ، صاحب حضرت عسكرى عليه السّلام باشد . ناچار به طلب او رفتم ، وقتى كه او به عزم شرف‌يابى ، خدمت مولاى من حضرت عسكرى عليه السّلام در سرّ من راى ، از قم بيرون رفته بود ، پس عقب او روانه شدم ، تا آن‌كه در بعض منازل به او رسيدم . چون مصافحه كرديم ، فرمود : ان شاء اللّه امر خيرى باعث ملحق شدن شده باشد . من سؤال مسايل را ذكر نمودم . گفت : روا باشد اگر به اين يك چيز اكتفا نماييم ؛ يعنى دانستن جواب اين مسايل اكتفا نماييم ، حال آن‌كه من عزم دريافت صحبت مولاى خود كرده‌ام و مىخواهم از مشكلات تنزيل و معضلات تأويل از او سؤال كنم و عزم دريافت خدمت او بر تو باد ، زيرا او را مانند دريايى خواهى ديد كه عجايب و غرايب او تمام نگردد و او ، امام ما باشد . سعد گويد : من هم عازم سرّ من رأى شده ، رفتيم تا آن‌كه وارد آن‌جا شديم . به در خانهء عسكرى عليه السّلام رفته ، اذن خواسته ، بعد از اذن ، داخل گرديديم در حالىكه