و توبه كنيم . تو برو الياس را بياور كه به آنچه موجب رضاى پروردگار است ، ما را امر و نهى كند و به قومش امر كرد بتپرستى را ترك كنند .
كاتب و آن جماعت از كوه بالا رفتند ، كاتب ، الياس را ندا كرد ، الياس صداى او را شناخت . حق تعالى به او وحى فرستاد : نزد برادر شايستهء خود برو ، بر او سلام و با او مصافحه كن .
الياس نزد كاتب مؤمن آمد ، كاتب قصّهء پادشاه را برايش نقل كرد و گفت : مىترسم اگر بروم و تو را نبرم ، مرا بكشد .
آنگاه حق تعالى به الياس وحى نمود : آنچه پادشاه به تو پيغام كرده ، حيله و مكر است ، مىخواهد بر تو دست بيابد و تو را بكشد ، به آن مؤمن بگو از او نترسد من پسر او را مىميرانم تا او به تعزيه مشغول شود و به آن مؤمن ضررى نرساند .
چون كاتب با آن جماعت نزد پادشاه برگشتند ، درد فرزندش عظيمتر شده و مرگ ، گلوى او را گرفته بود ، لذا به ايشان نپرداخت و الياس به سلامت به جاى خود برگشت .
بعد از مدّتى كه جزع پادشاه تسكين يافت ، از كاتب سؤال كرد . او گفت : من الياس را نيافتم .
الياس از كوه فرود آمد و يك سال نزد مادر يونس بن متّى پنهان شد و يونس متولّد شده بود . باز به كوه برگشت و در جاى خود قرار گرفت . اندك زمانى كه از برگشتن الياس گذشت ، مادر يونس او را از شير گرفت و او فوت شد . مصيبت زن عظيم شد ، در طلب الياس از كوه بالا رفت و گشت تا الياس را يافت ، قصّهء پسر خود را به او نقل كرد و گفت : خدا به من الهام كرد كه بيايم و تو را در درگاه او شفيع گردانم كه پسر مرا زنده كند ، او را به همان حال گذاشته ، دفن نكردهام و مردنش را مخفى داشتم .
الياس پرسيد : چند روز است پسرت مرده ؟ گفت : هفت روز .
الياس هفت روز ديگر آمد تا به خانهء يونس رسيد . دست به دعا برداشت و در دعا مبالغه كرد تا حق تعالى به قدرت كاملهء خود ، يونس را زنده كرد و الياس به جاى خود برگشت .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 333
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٣٣