وقتى يونس چهل ساله شد ، بر قوم خود مبعوث گرديد و چون الياس از خانهء يونس برگشت ، هفت سال ديگر گذشت ؛ حق تعالى به او وحى فرستاد : آنچه خواهى ، از من سؤال كن تا به تو عطا كنم .
الياس گفت : مىخواهم مرا بميرانى و به پدران خود ملحق گردانى كه به خاطر تو از بنى اسراييل ملال به هم رساندهام و ايشان را دشمن مىدارم .
حق تعالى به او وحى فرستاد : اى الياس ! اين زمان ، وقت آن نيست كه زمين و اهلش را از تو خالى كنم ، امروز قوام زمين به تو است ، بايد در هر زمان خليفهاى از من در زمين باشد ، و لكن سؤال ديگر كن تا عطا كنم .
الياس گفت : پس از آنها كه به خاطر تو با من دشمنى مىكنند ، انتقام مرا بگير و جز به شفاعت من هفت سال برايشان باران مفرست !
قحط و گرسنگى بر بنى اسراييل زور آورد و مرگ ميان آنها بسيار شد . دانستند كه از نفرين الياس است ، لذا به استغاثه نزد او آمدند و گفتند : ما مطيع توايم ، آنچه مىفرمايى ، بفرما !
الياس از كوه فرود آمد ، شاگرد او ، يسع همراهش بود و نزد پادشاه آمد . پادشاه به او گفت : بنى اسراييل را به قحط فانى كردى .
الياس گفت : هركه آنها را گمراه كرد ، ايشان را كشت .
پادشاه گفت : دعا كن خدا برايشان باران ببارد .
شب كه شد ، الياس به مناجات ايستاد و دعا كرد ، به يسع گفت : به اطراف آسمان نظر كن !
يسع گفت : ابرى مىبينم كه بلند مىشود .
الياس گفت : تو را بشارت باد كه باران مىآيد ! بگو خود و متاعهاى خود را از غرق شدن حفظ كنند . آنگاه باران عظيم باريد ، گياهها روييد و قحط از ايشان بر طرف شد .
مدّتى الياس ميان ايشان ماند و آنها به صلاح و نيكى بودند . ولى باز به طغيان و فساد برگشتند ، حقّ الياس را انكار كردند و از اطاعت او ، تمرّد نمودند . سپس خدا
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 334
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٣٤