روز سوّم ولادت ، آن حضرت ، ديدهء حقيقت بين خود را به سوى آسمان گشود ، به جانب راست و چپ خود نظر كرد و به زبان فصيح ندا كرد : أشهد أن لا إله الّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه . وقتى اين حالت غريب را از آن نور ديده ، مشاهده كردم به خدمت حضرت شتافتم و آنچه ديده و شنيده بودم براى آن حضرت عرض كردم .
حضرت فرمود : آنچه بعد از اين ، از عجايب احوال او مشاهده كنى ؛ زيادتر از آن است كه اكنون مشاهده كردى . « 1 »
از جمله معجزات آن سرور آن است كه صاحب كشف الغمّه و سيد بن طاوس روايت كردهاند ؛ حكيمه دختر امام رضا عليه السّلام گفت : روزى بعد از فوت برادرم ، به ديدن زوجهء او ، امّ الفضل رفتيم . بعد از آنكه از صفات مرضيّهء او بسيار مذكور ساخت ، گفت : اى عمّه ! اگر خواهى تو را به نقلى عجب از او خبر دهم كه مثل آن نشنيده باشى .
گفتم : بگو !
گفت : روزى در خانهء خود نشسته بودم كه زنى خوش صورت و خوش محاوره به ديدن من آمد . پرسيدم تو كيستى ؟
گفت : من از اولاد عمرو بن ياسرم و زن ابو جعفر محمد بن على هستم . من در حضور او ، خود را ضبط كردم ، چون رفت ، حسد و غيرتى كه در زنان مىباشد ، چنان در من اثر كرد كه نتوانستم خود را ضبط كنم و به غصّهء تمام ، روز را به شب رساندم ، نصف شب ، گريبان خود را چاك زدم ، نالان خدمت پدرم مأمون رفتم و گفتم : با من چنين كرد و زنان بر سر من مىخواهد . چون حرف مىزنم ، من و تو و عبّاس را دشنام مىدهد .
مأمون در آن حال چنان مست شراب بود كه از خود خبر نداشت ، از استماع اين سخنان در خشم شد ، برخاست ، شمشير را برداشت و خادمان همراهش رفتند . چون به بالين ابو جعفر رسيد ، او را در خواب ديد ، شمشير كشيد و به گمان حاضران ، او را پاره پاره كرد و برگشت . من از كردار و گفتار خود پشيمان شدم ، طپانچه بر سر و روى خود زدم و در گوشهاى به خواب رفتم . صبح كه شد ، ياسر خادم به او گفت : امشب عجب
هامش
( 1 ) . مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 499 ؛ بحار الانوار ، ج 48 ، ص 315 .