تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
دست والده و در اين حال براى او و والده ، رقّتى پيدا شد . پس هر دو سخت بگريستند و اين در ساعت آخر روز جمعه بود . پس چند روزى نگذشت كه من در خواب ديدم كه سه سوار بر اسب به هيأت و شمايلى كه در واقعهء اسماعيل هرقلى وارد شده ، از صحرا رو به خانهء ما مىآيند ؛ سپس من در آن حال ، واقعهء اسماعيل به خاطرم آمد و در آن روزها بر او واقف شده بودم و تفصيل آن در نظرم بود . پس ملتفت شدم كه آن سوار مقدّم ، حضرت حجّت عليه السّلام است و اينكه آن جناب ، براى شفاى برادر مريض من آمده و برادرم ، مريض در فراش خود در فضاى خانه بر پشت خوابيده يا تكيه داده ، چنان چه در غالب ايّام ، چنين بود . پس حضرت حجّت - عجّل اللّه تعالى فرجه - نزديك آمدند و در دست مبارك نيزه داشت . پس آن نيزه را در موضعى از بدن او گذاشت و گويا در كتف او بود و به او فرمود : « برخيز كه خالويت از سفر آمده . » چنين فهميدم در آن حال كه مراد آن جناب از اين كلام ، بشارت است به قدوم خالوى ديگر كه داشتيم ؛ نامش حاجى ميرزا على اكبر و او به سفر تجارت رفته بود و سفرش طول كشيده بود . ما بر او خايف بوديم به جهت طول سفر و انقلاب روزگار از قحط و غلاى شديد . چون حضرت ، نيزه را بر كتف او گذاشت و آن سخن را فرمود ، برادرم از جاى خواب خود برخاست و به شتاب به سوى در خانه رفت به جهت استقبال خالوى مذكور . پس از خواب بيدار شدم ، ديدم فجر طالع و هوا روشن شده و كسى به جهت نماز صبح از خواب برنخاسته . پس از جاى خود برخاستم و به سرعت نزد برادرم رفتم ، پيش از آن‌كه جامه بر تن كنم . او را از خواب بيدار كردم و گفتم به او : حضرت حجّت عليه السّلام تو را شفا داده ، برخيز . دست او را گرفتم و به پا داشتم . پس مادرم از خواب برخاست و بر من صيحه زد كه چرا او را بيدار كردم . چون به جهت شدّت وجع ، غالب شب بيدار بود و اندك خواب در آن