تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 900

مساهمون:

ص٩٠٠
آن‌كه آن ، به همان حالت كه گذاشته بوديم ، باقى است و ما در را مىبستيم به جهت خوف بر متاع خود و نمىديديم كسى آن را باز كند و كسى آن را ببندد و آن مرد داخل مىشود و بيرون مىرود و آن سنگ در پشت در هست تا وقتى كه ما آن را دور كنيم . آن‌گاه كه خواستيم بيرون رويم ، چون اين اسباب را ديدم ، دلم گرفت و در قلبم شورشى افتاد . پس با آن پيرزن ملاطفت كردم و مىخواستم كه واقف شوم بر خبر آن مرد . پس به او گفتم : اى فلانه ! دوست دارم كه از تو سؤال كنم و با يكديگر سخنى گوييم بدون حضور يكى از ما و من قادر نيستم بر آن و من دوست دارم كه هرگاه تو مرا ديدى تنها در خانه كه فرود آيى نزد من كه سؤال كنم از تو از امرى . پس در جواب من به سرعت گفت و من مىخواهم كه در نهانى به تو چيزى گويم ، براى من ميسّر نمىشود به جهت آن كسان كه با تواند . گفتم : چه مىخواستى بگويى ؟ گفت : مىگويد به تو - و اسم احدى را نبرد - كه مجالست مكن با رفقا و شركاى خود و با آنها مخاصمه و مجادله مكن ، زيرا كه ايشان دشمنان تواند و مدارا كن با ايشان . پس به او گفتم : كى مىگويد ؟ گفت : من مىگويم . پس نتوانستم جسارت كنم و دوباره از او سؤال كنم به جهت هيبتى كه از او در دلم افتاد . پس گفتم : كدام اصحاب مرا قصد كردى ؟ و گمان كرده بودم كه او قصد كرده رفقاى مرا كه با من حج كرده بودند . گفت : شريك‌هاى تو كه در بلد تواند و در خانه با تواند . و ميان من و آنها زحمت و مشقّتى رسيده بود در خصوص دينى . پس از من شكايت كردند و من فرار كردم و مختفى شدم به اين سبب . پس فهميدم كه او اراده نموده آن جماعت را . پس گفتم : تو چه نسبت دارى با جناب رضا عليه السّلام ؟ پس گفت : من خادمه بودم از براى حسن بن على عليهما السّلام .