نمودند . چون شروع نمودند در خوردن ، آنكه در هيأت ، از همه نيكوتر و نورش از همه بيشتر بود ، فرمود :
« حصّهاى از اين طعام برداريد براى مردى كه غايب است . »
چون فارغ شدند ، مرا آواز داد : « اى فلان پسر فلان ! بيا ! »
پس تعجّب كردم و رفتم نزد ايشان . پس به من مرحبا گفتند .
پس از آن طعام خوردم و محقّق شد نزد من كه آن ، از طعام بهشت بود .
چون روز شد ، همه سوار شدند و به من فرمودند : انتظار داشته باش !
پس در عصر مراجعت كردند و چند روز با ايشان بودم .
پس روزى آن شخص كه از همه نورانىتر بود به من فرمود : « اگر مىخواهى بمانى با ما در اين جزيره ، بمان در اينجا و اگر خواستى به روى نزد اهل خود ، كسى را با تو مىفرستم كه تو را به بلدت برساند . »
پس از شقاوتى كه داشتم ، اختيار نمودم بلد خود را .
پس چون شب شد امر فرمود براى من مركبى و فرستاد با من بندهاى از بندگان خود را .
پس ساعتى از شب رفتيم و من مىدانم كه ميان من و اهل من ، مسافت چند ماه و چند روز است . پس اندكى از شب بيش نگذشت كه صداى سگان را شنيدم .
پس آن غلام به من گفت : اين آواز سگان شماست . پس ملتفت نشدم ، مگر آنكه خود را در خانهء خود ديدم . پس گفت : اين خانهء تو است ، فرود آى !
چون فرود آمدم ، گفت : زيانكار شدى در دنيا و آخرت . آن مرد ، صاحب الزمان - صلوات اللّه عليه - بود .
پس ملتفت شدم به سوى غلام ، ديگر او را نديدم و من حال ، در ميان شما هستم ، پشيمان از تقصيرى كه كردم . اين است حكايت من . « 1 »
گذشت در حكايت سى و هشتم قضيهاى قريب به اين مضمون و خداى دانا است به تعدّد و اتحاد .
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 307 - 309 .