حكايت هشتاد و سوم [ سيّد نعمت اللّه جزايرى ]
سيّد محدّث جليل ، سيّد نعمة اللّه جزايرى ، در كتاب مقامات گفته : خبر داد مرا اوثق برادران من در شوشتر ، در خانهء ما كه قريب است به مسجد اعظم .
گفت : هنگامى كه در درياى هند بوديم ، گفتگو از عجايب دريا در ميان آمد . پس يكى از ثقات نقل كرد : روايت نمود براى من كسى كه من بر او اعتماد داشتم كه منزل او در بلدى بود از سواحل دريا و جزيرهاى در ميان دريا بود كه ميان اهل آن ساحل و آن جزيره ، مسافت يك روز يا كمتر بود و آب و هيزم و ميوهء ايشان ، از آن جزيره بود .
پس اتّفاق افتاد كه ايشان حسب عادت خود بر كشتى سوار شدند به قصد رفتن به آن جزيره و با خود به قدر قوت يك روز برداشتند . چون به وسط دريا رسيدند ، بادى وزيد و ايشان را از آن مقصدى كه داشتند ، برگرداند و به همين حال باقى ماندند تا نه روز و مشرف شدند بر هلاكت به جهت كمى آب و طعام .
آنگاه هوا ايشان را انداخت در آن روز به يكى از جزاير دريا . پس بيرون آمدند و داخل در آن جزيره شدند و در آن جزيره آبهاى گوارا و ميوههاى شيرين و انواع درختان بود .
پس روزى در آنجا ماندند . آنگاه آنچه احتياج داشتند ، حمل نمودند و بر كشتى سوار شدند و كشتى را به راه انداختند .
چون قدرى از ساحل دور شدند ، نظر كردند به مردى از ايشان كه در جزيره باقى مانده .
پس او را آواز كردند و ميسّر نشد ايشان را كه برگردند .
پس ديدند آن شخص را كه دستهاى از هيزم بسته و آن را در زير سينهء خود گذاشته و به آن سير مىكند در آب دريا كه خود را به كشتى برساند . پس شب حايل شد ميان او و آن