گريه مىكردند .
پس آنچه گذشته بود ميان او و آن زاير و آن سه نفر ، براى ايشان نقل كرد و فرياد كرد :
مرا دريابيد به آب كه سوختم و هلاك شدم .
پس مشغول شدند به ريختن آب بر او و او استغاثه مىكرد تا آنكه پهلوى او را باز كردند .
ديدند كه به مقدار درهمى از آن سياه شده و او مىگفت : مرا با نيزهء خود ، صاحب آن قطعه زد .
پس او را برداشتند و بردند بغداد و بر اطبّا عرضه داشتند همه عاجز ماندند از علاج .
پس او را بردند به بصره ، چون در آنجا طبيب فرنگى معروفى بود . چون او را بر آن طبيب نشان دادند و نبض او را گرفت ، متحيّر ماند . زيرا كه نديد در او ، چيزى كه دلالت كند بر سوء مزاج و ورم و مادّهاى در آن موضع سياه شده .
پس خود ابتدا گفت : گمان مىكنم كه اين شخص سوء ادبى كرده با بعضى از اولياى خداوند كه خداوند او را به اين درد مبتلا كرده .
چون مأيوس شدند از علاج ، برگرداندند او را به بغداد . پس در راه يا در بغداد مرد و اسم او حسان بود . « 1 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : بحار الانوار ، ج 53 ، ص 294 - 296 .