از كيفيّت آن سؤال كردم .
گفت : اسم من ياقوت و شغلم ، فروختن روغن در كنار جسر حلّه است . در سالى به جهت خريدن روغن بيرون رفتم از حلّه به اطراف و نواحى در نزد باديهنشينان از اعراب .
پس چند منزلى دور شدم تا آنچه خواستم ، خريدم و با جماعتى از اهل حلّه برگشتم .
در بعضى از منازل چون فرود آمديم ، خوابيدم . چون بيدار شدم ، كسى را نديدم . همه رفته بودند و راه ما در صحراى بىآب و علفى بود كه درّندگان بسيار داشت و در نزديكى آن معمورهاى نبود ، مگر بعد از فراسخ بسيار .
پس برخاستم و بار كردم و در عقب آنها رفتم . پس راه را گم كردم و متحيّر ماندم و از سباع و عطش روز خايف بودم .
پس استغاثه كردم به خلفا و مشايخ و ايشان را شفيع كردم در نزد خداوند و تضرّع نمودم . فرجى ظاهر نشد .
پس در نفس خود گفتم كه من از مادر مىشنيدم كه او مىگفت : ما را امام زندهاى است كه كنيهاش ابو صالح است . گمشدگان را به راه مىآورد و درماندگان را به فرياد مىرسد و ضعيفان را اعانت مىكند .
پس با خداوند معاهدهاى كردم كه به او استغاثه مىكنم . اگر مرا نجات داد ، به دين مادرم درآيم . پس او را ندا كردم و استغاثه نمودم . پس ناگاه كسى را ديدم كه با من راه مىرود و بر سرش عمامهء سبزى است كه رنگش مانند اين بود و اشاره كرد به علفهاى سبز كه در كنار نهر روييده بود .
آنگاه راه را به او نشان داد و امر فرمود كه به دين مادرش درآيد و كلماتى فرمود كه من - يعنى مؤلّف كتاب - فراموش كردم و فرمود : « به زودى مىرسى به قريهاى كه اهل آنجا همه شيعهاند . »
گفتم : يا سيّدى ! يا سيّدى ! با من نمىآييد تا اين قريه ؟
فرمودند : « نه ، زيرا كه هزار نفر در اطراف بلاد به من استغاثه كردند . بايد ايشان را نجات دهم . »
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 720
مساهمون: ميرزا حسين النوري الطبرسي
ص٧٢٠