تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
وقتى ، پس عطا كن به من كتابى كه هميشه عمل كنم بر آن . پس فرمود : من عطا كردم به جهت تو كتابى به مولانا محمّد تاج و من در خواب او را مىشناختم . پس فرمود : برو و بگير آن كتاب را از او . پس بيرون رفتم از در مسجدى كه مقابل روى آن جناب بود به سمت دار بطيخ كه محلّه‌اى است از اصفهان . پس چون رسيدم به آن شخص و مرا ديد گفت : تو را صاحب الزمان عليه السّلام فرستاده نزد من ؟ گفتم : آرى . پس بيرون آورد از بغل خود ، كتاب كهنه‌اى . چون باز كردم و ظاهر شد براى من كه آن كتاب دعا است . پس بوسيدم آن را و بر چشم خود گذاشتم و از نزد او متوجّه شدم به سوى صاحب عليه السّلام كه بيدار شدم و آن كتاب با من نبود . پس شروع كردم در تضرّع و گريه و ناله به جهت فوت آن كتاب تا طلوع فجر . چون فارغ شدم از نماز و تعقيب و در دلم چنين افتاده بود كه مولانا محمّد ، همان شيخ بهايى است و ناميدن حضرت ، او را به تاج به جهت اشتهار او است در ميان علما . پس چون رفتم به مدرس او كه در جوار مسجد جامع بود ، ديدم او را كه مشغول است به مقابلهء صحيفهء كامله و خواننده سيّد صالح امير ذو الفقار گلپايگانى بود . پس ساعتى نشستم ، تا فارغ شد از آن كار و ظاهر آن بود كه كلام ايشان در سند صحيفه بود ، لكن به جهت غمى كه بر من مستولى بود ، نمىفهميدم سخن او و سخن ايشان را و من گريه مىكردم . پس رفتم نزد شيخ و خواب خود را به او گفتم و گريه مىكردم . شيخ گفت : بشارت باد تو را به علوم الهيه و معارف يقينيه . و تمام آنچه هميشه مىخواستى . و بيشتر صحبت من با شيخ در تصوّف بود و او مايل بود به آن . پس قلبم ساكن نشد و بيرون رفتم با گريه و تفكّر تا آن‌كه در دلم افتاد كه بروم به آن سمتى كه در خواب