جملهء علمايى كه وفات كردند در قضيّهء طاعون كه واقع شده بود در بغداد و حوالى آن در سنهء هزار و صد و هشتاد و شش .
علّامه مجلسى در بحار « 1 » فرموده : جماعتى مرا خبر دادند از سيّد فاضل مير علّام كه او گفت . الخ . با فى الجمله اختلافى .
و آخر آن در آنجا چنين است : من در عقب او بودم تا آنكه مسجد حنّانه مرا سرفه گرفت ، به نحوى كه نتوانستم كه آن را از خود دفع كنم و چون سرفهء مرا شنيد ، به سوى من التفات نموده ، مرا شناخت و گفت : تو مير علّامى ؟
گفتم : بلى .
گفت : در اينجا چه مىكنى ؟
گفتم : من با تو بودم در وقتى كه داخل روضهء مقدّسه شدى تا حال و تو را قسم مىدهم به حقّ صاحب قبر كه مرا به آنچه در اين شب بر تو جارى شده ، خبر دهى ، از اول تا آخر .
گفت : تو را خبر مىدهم ، به شرطى كه مادام حيات من ، به احدى خبر ندهى . چون از من عهد گرفت ، گفت : من در بعضى از مسائل ، فكر مىكردم و آن مسأله بر من مشكل شده بود . پس در دل من افتاد كه نزد حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بروم و آن مسأله از او سؤال كنم و چون به نزد در رسيدم ، در به غير كليد گشوده شد ، چنان كه ديدى و از حقّ تعالى سؤال كردم كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام مرا جواب گويد .
پس از قبر صدايى ظاهر شد كه به مسجد كوفه برو و از حضرت قائم عليه السّلام در آنجا سؤال كن ، زيرا كه او امام زمان تو است .
هامش
( 1 ) . بحار الانوار ، ج 52 ، ص 175 .