خواهد نظر كند به سوى آدم عليه السّلام در علمش و به سوى نوح عليه السّلام در فهمش و به سوى موسى عليه السّلام در شدّتش و به سوى عيسى عليه السّلام در زهدش ، پس نظر كند به سوى على بن ابى طالب عليه السّلام .
با وجود اين فضايل و كمالات ظاهرهء باهره و با قرابتى كه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دارد و با برگرداندن آفتاب براى او ، چگونه معقول و جايز است تفضيل ابى بكر بر على عليه السّلام ؟
چون رفيع الدين استماع نمود اين مقاله را از ابى القاسم كه تفضيل مىدهد على عليه السّلام را بر ابى بكر ، پايه خصوصيّتش با ابى القاسم منهدم شد و بعد از گفتگويى چند ، رفيع الدين به ابى القاسم گفت : هر مردى كه به مسجد بيايد ، پس هر چه حكم كند از مذهب من يا مذهب تو ، اطاعت مىكنيم .
چون عقيدهء اهل همدان بر ابى القاسم مكشوف بود ، يعنى مىدانست كه از اهل سنّتاند ، خايف بود از اين شرطى كه واقع شد ميان او و رفيع الدين . لكن به جهت كثرت مجادله و مباحثه ، قبول نمود ابو القاسم شرط مذكور را و با كراهت راضى شد و بعد از قرار شرط مذكور ، بدون فاصله وارد شد جوانى كه ظاهر بود از رخسارش ، آثار جلالت و نجابت و هويدا بود از احوالش كه از سفر مىآيد و داخل شد در مسجد و طوافى كرد در مسجد و بعد از طواف آمد به نزد ايشان .
رفيع الدين از جا برخاست و در كمال اضطراب و سرعت و بعد از سلام به آن جوان سؤال كرد و عرض نمود امرى را كه مقرّر شد ميان او و ابو القاسم و مبالغهء بسيار نمود در اظهار عقيدهء خود ، براى آن جوان و قسم مؤكّد خورد و او را قسم داد كه عقيدهء خود را ظاهر نمايد بر همان نحوى كه در واقع دارد و آن جوان مذكور ، بدون توقّف اين دو بيت را فرمود :
« متى اقل مولاى افضل منهما * اكن للذى فضلته متنقّصا
أ لم تر ان السيف يزرى بحدّه * مقالك هذا السيف احد من العصا »
و چون جوان از خواندن اين دو بيت فارغ شد و ابو القاسم و رفيع الدين در تحيّر بودند از فصاحت و بلاغت او خواستند كه تفتيش كنند از حال آن جوان كه از نظر ايشان غايب شد و اثرى از او ظاهر نشد . رفيع الدين چون مشاهده نمود اين امر غريب عجيب را ، ترك نمود