تخطي إلى المحتوى الرئيسي

النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى ) — صفحة 613

مساهمون:

ص٦١٣
در سال طاق ، پس بايد كه مؤمنان انتظار برند . عرض كردم : اى سيّد من ! دوست دارم كه در جوار شما باشم تا آن‌كه خدا آن حضرت را اذن دهد بر ظاهر شدن . گفت : اى برادر ! حضرت ، پيشتر مرا امر كرده است كه تو را برگردانم به سوى وطن تو و ممكن نيست از براى من و تو ، مخالفت آن حضرت ؛ به درستى كه تو صاحب عيالى و مدت مديدى هست كه از ايشان غايب گرديده‌اى و جايز نيست از براى تو زياده از اين ، از ايشان دورى كنى . پس من از اين سخن متأثر گرديدم و گريستم و گفتم : اى مولاى من ! آيا جايز است كه در امر من رجوع به آن حضرت نمايى و التماس كنى ، شايد كه مرا رخصت ماندن دهد ؟ فرمود : مراجعه در امر تو جايز نيست . گفتم : مرا اذن مىدهى كه آنچه را ديدم ، حكايت كنم ؟ گفت : باكى نيست ! اينكه حكايت كنى از براى مؤمنان تا آن‌كه مطمئن گردد دل‌هاى ايشان ، مگر فلان و فلان امر ، و تعيين نمود چند چيز را كه آنها را نگويم . عرض كردم : اى سيّد من ! آيا ممكن است نظر كردن به سوى جمال و بهاى آن حضرت در اين زمان ؟ فرمود : نه ، بدان اى برادر كه هر مؤمن مخلص را ممكن است كه امام عليه السّلام را ببيند و نشناسد . گفتم : اى سيّد من ! من از جمله بندگان مخلص آن حضرت هستم و آن جناب را نديده‌ام . فرمود : تو ديدى آن حضرت را دو مرتبه . يك مرتبه وقتى كه به سرّ من رأى مىرفتى و آن اول مرتبهء رفتن تو بود به سوى سرّ من رأى و رفيقان تو پيش رفتند و تو در عقب ماندى . پس به نهرى رسيد كه آب در آن نبود . در آن وقت سوارى را ديدى ، بر اسب شهبا سوار بود و در دست او نيزهء بلندى بود كه سر آن ، آهن دمشقى بود . چون او را ديدى ؛ ترسيدى از براى رخت خود . چون به نزديك تو رسيد ، فرمود : مترس ! برو كه رفيقان تو انتظار تو مىبرند در زير درخت . پس مرا به خاطر آورده است ، و اللّه به آنچه بوده است . عرض كردم : اى سيّد من ! چنين بود كه فرمودى .