حكايت بيست و ششم [ دعاى حضرت حجّت عليه السّلام كه در سحر و صبح و شام سه مرتبه بايد خواند ]
سيّد مؤيّد جليل سيّد على خان مدنى شيرازى صاحب شرح صحيفه و صمديّه و غيره در كتاب كلم الطيب و الغيث الصيب گفته : من ديدم به خطّ بعضى از اصحاب خود از سادات اجلّاى صلحاى ثقات كه صورت آن ، اين بود كه شنيدم در ماه رجب سنهء هزار و نود و سه از برادر فى اللّه المولى الصدوق ، جامع كمالات انسيه و صفات قدسيّه ، امير اسماعيل بن حسين بيك بن على بن سليمان جابرى انصارى - انار اللّه تعالى برهانه - كه گفت : شنيدم شيخ صالح متّقى متورّع شيخ حاجى عليا مكّى گفت :
من مبتلا شدم به تنگى و سختى و مناقصه با خصما تا آنكه بر جان خود ترسيدم از كشته شدن و هلاكت . پس يافتم اين دعاى مسطور را بعد در جيب خود ، بدون آنكه كسى آن را به من بدهد . پس تعجّب كردم از اين امر و متحيّر بودم .
پس در خواب ديدم گويندهاى را كه در زىّ صلحا و زهاد بود مىگويد به من : « ما عطا نموديم دعاى فلانى را به تو . پس بخوان آن را كه نجات خواهى يافت از تنگى و سختى . » و ظاهر نشد براى من كه گوينده كيست ! پس تعجّبم زياد شد .
پس دفعهء ديگر حجّت منتظر عليه السّلام را ديدم و به من فرمود : « بخوان آن دعايى را كه داده بودم به تو و بياموز آن را به هر كس كه خواستى . »
شيخ گفت : به تحقيق كه تجربه كردم آن دعا را چند مرتبه . پس ديدم فرج را به زودى و بعد از مدّتى آن دعا گم شد و چندى مفقود بود و من تأسّف مىخوردم بر فوت آن و استغفار مىكردم از بدى عمل خود . پس شخصى نزد من آمد و گفت به من : « اين دعا از تو مفقود شد در فلان مكان . » و در خاطرم نيامد كه من به آن مكان رفته باشم . پس دعا را گرفتم و سجدهء شكر براى خداى تعالى به جا آوردم و آن دعا اين است :