تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دار السلام در احوالات حضرت مهدى ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
روزى به او گفت كه : اگر تو پادشاه بشوى زحمت [ - پاداش ] مرا به چه‌چيز مىدهى ؟ گفت : به آنكه تو را وزير خود كنم . گفت : پس عهدنامه‌اى در اين خصوص ضرورى است . گفت : چنين است و او را عهدى بداد . پس زمانى بگذشت [ تا اين ] كه هلاكو حاكم خراسان را بكشت و در جاى او بنشست و خواجه را وزير خود كرد . پس از استيلا به بلاد خراسان عنان به سوى بلاد خارج از آن كشيد و شهربه‌شهر در حيطهء تصرّف درآورد تا آنكه به بغداد شتافت و " مستعصم " خليفهء عباسى را مستأصل كرد و بگرفت و بكشت و داد اهل آن ديار بداد و ابن حاجب چون واقعه را چنان ديد در خانهء شخصى پنهان شد و طشتى را پر از خون كرد و بر سر آن طشت چيزى گذاشت و بر بالاى آن‌چيز فراشى پهن كرد و بر آن بنشست كه از دلالت رمل خواجه مأمون ماند . خواجه چون رمل بينداخت ابن حاجب را در بالاى درياى خون ديد و حيران بماند . هرچند از او جويا شد اثرى نيافت و خبرى نشنيد . آخر الامر صلاح تدبير چنان ديد كه گوسفندى چند وزن كند و به اهل بغداد تقسيم نمايد و به همان وزن بعد از زمانى قبض كند ، و از آن جمله گوسفندى هم به مهماندار ابن حاجب داد و او در تدبير اينكه آن گوسفند را چگونه نگهدارى كند كه در وقت تسليم در آن تفاوتى نباشد ؟ با ابن حاجب مشورت كرد . گفت : تدبير آنست كه بچه گرگى بدست آورى و در هرروز از صبح تا شام گوسفند را علوفهء تمام داده . چون شب درآيد آن گرگ را بنمايى . چندان‌كه در آن‌روز فربه گشته از آن ، به ديدن گرگ بكاهد و با مداومت بر اين عمل چندان‌كه گوسفند نزد تو باشد در آن تفاوتى ظاهر نگردد . پس آن مرد اين طريقه را تا آن‌روز [ ى ] كه گوسفند را استرداد كردند معمول داشت . پس همهء آن گوسفندها را با تفاوت ديدند مگر آن را ، و خواجه به فراست دانست كه ابن حاجب در خانهء آن شخص است و اين تدبير از او باشد . پس فرستاد او را آوردند و در محضر خواجه و هلاكو بداشتند و خواجه به او گفت كه : شاخ من اين پادشاه است كه وعدهء آوردن او كردم . پس او را با خود در كنار شط برد و امر به احضار كتب او نمود و جميع آنها را از تأليفات و غير آنها در محضر او در آب انداخت و « اعجبنى تلمه » گفت مگر شافيه و كافيه و مختصر را ، كه در صرف و نحو و اصول است و از براى مبتدى نافع مىباشد . پس فرمود :