عرض كردم كه اى آقاى من ، آيا امام عليه السّلام را ديدهاى ؟ فرمود : نه و لكن پدرم گفت كه :
من صداى آن حضرت را در وقت سخن گفتن شنيدم لكن خود او را نديدم و جدم صدايش را شنيد و خود آن جناب را هم ديده . گفتم : اى آقاى من چرا يكى او را مىبيند و ديگرى نمىبيند ؟ گفت : اى برادر ،
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ
« 1 » . اين از فضل و كرم خدا باشد ، به هركه خواهد دهد . چنانكه در ميان بندگان خدا بعضى را از انبياء و اوصياء كرده و ايشان را نشانههاى راه دين و حجّتهاى خود قرار داده بر خلايق و ايشان را ميان خود و مخلوق ، وسيله و واسطه نموده تا اينكه هلاكت هالكان و نجات ناجيان بعد از اقامهء برهان و حجّت باشد بر ايشان و خداوند عالم روى زمين را از براى اينكه لطف خود را به بندگان برساند ، از حجّت خالى نگذاشته و براى هر حجّت ناچار است از واسطه و سفيرى ، از براى آنكه احكام او را به خلايق برساند .
بعد از آن سيّد دستم را گرفته به خارج شهر برد و باهم به سمت باغات رفتيم و نهرهاى جارى و باغات بسيار مشاهده نموديم كه انواع ميوه مانند انگور و انار و امرود و غير اينها داشتند كه در عراق و شام مانند آنها را نديده بودم . در اثناء تفرّج و سير باغات ، مردى خوشرو كه در جامه [ اى ] از دو طاقه پارچه پشم سفيد پوشيده بود به نزد ما آمد و سلام كرد و برگشت . از هيئت و صورت او تعجب نمودم و حال او را از سيد پرسيدم .
فرمود : اين كوه بلند كه مشاهده مىكنى ، در وسط آن مقامى باشد خوب و چشمهاى جارى كه در زير درختى واقع گرديده كه آن درخت شاخههاى بسيار دارد و در نزد آن چشمه قبّهاى از آجر ، بنا شده و اين مرد با رفيق خود در آن قبّه خادم هستند . من در هر روزى از روزهاى جمعه ، وقت صبح به آنجا مىروم و امام عليه السّلام را در آنجا زيارت مىكنم و دو ركعت نماز مىكنم و در آنجا ورقى مىيابم كه در آن احكام امورى كه تا جمعهء آينده به آن محتاج مىشوم ، مرقوم گشته و آنچه در آن باشد ، معمول دارم و تو هم شايسته باشد كه آنجا روى و امام عليه السّلام را زيارت كنى .
پس من بر آن كوه برآمدم و قبّه و درخت و چشمه و خادمها را مشاهده كردم و آن خادم كه او را ديده بودم ، مرحبا گفت و آن خادم ديگر رفتن مرا مكروه داشت تا آنكه آن
هامش
( 1 ) . سوره مائده ، آيه 54 .