در خلق آدم است چه حكمت كه در زمين * كارش به جز فساد نه و ريزش دما « 1 »
گفتا كه اعتراض ، شما را نمىرسد * جز ما خبر ندارد ز اسرار كار ما
مشتى ز خاك سوى من آريد از زمين * تا ز آب و گل كنم جسد آدمى به پا
رفتند سوى خاك و ربودند از آن كفى * با گيرودار و محنت و با چند ماجرا
كردش به دست خويش چهل صبحدم خمير * تا قابل حيات شد و مسكن قوا
قالب چو شد تمام و در او نفخ روح شد * زد عطسهاى و گفت : لك الحمد ربنا !
سجده فرشتگان و سركشى ابليس
پس امر شد ملائكه را سجده آوريد * اين قالب خليفهء بگزيدهء مرا
فى الفور در سجود فتادند سر به سر * جز ديو سركشى كه نمود از سجود ابا
گفتا كه او ز خاك بود من ز آتشم * چون زادهء اثير شود ساجد ثرا
حق گفت لعن بر تو و بر تابعان تو * از اهل كبر و اهل حسد بندهء هوا
گفتا كه مهلتم بده از بهر رهزنى * تا انتقام خود كشم از خاكزادها
گفتا ز بندگان منت دست كوته است * تا وعدهء جزا توئى و بندهء هوا
جاى شما جهنم و كار شما ضلال * سوزيد تا شود به شما پخته كار ما
آدم سپاس و حمد و ثنا گفت و شكر كرد * بر سجدهء ملائك و بر لعن من ابا
آنگه ز فاضل گل او ساخت صورتى * مانند او ولى به انوثت از او جدا
تماس آدم با حوا
آدم چو ديد صورت زيباى دلفريب * در خويش يافت جانب او ميل و اشتها !
گفتا كه كيستى تو چنين بهر چيستى ؟ * گفتا كه آفريدهء حقّم كما ترى
هامش
( 1 ) - يعنى خونريزى .