تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩

[ غزل 129 ]

دانى كه چيست دولت ، روى امام ديدن * در كوى او گدائى ، بر خسروى گزيدن
گاهى به حضرت او ، راز نهفته گفتن * گاه از لب شريفش اسرار دين شنيدن
گاهى جهاد كردن ، با دشمنان ملت * سرهاى ناكسان را ، در مقدمش بريدن
مهرش به دل نهفتن ، رازش به كس نگفتن * تا بعد از آن بنقشى در دست و خود گزيدن
رو چاره‌اى بينديش ، اى فيض در فراقش * جان‌ها رسد به لب‌ها ، تا ما به او رسيدن

[ غزل 130 ]

ز در درا و شبستان ما منور كن * هواى مجلس روحانيان معطر كن
ستارهء شب هجران نمىفشاند نور * به آفتاب رخت روز ما منور كن
برون خرام و برافروز عالمى ز رخت * سخن بگوى و جهان پر ز درّ و گوهر كن
بگو به خازن جنت كه خاك مجلس ما * به تحفه بر سوى فردوس و عود مجمر كن
چه لاله داغ دل و اشك‌هاى خونين بين * بيا بيا و تماشاى باغ و منظر كن
طمع به وصل شما حدّ چون منى نبود * حوالتم به يكى از نقاط ديگر كن
ز زهد خشك به جائى نمىرسى اى فيض * به روز شربت وصلش دهان ما تر كن
به آب تقوى و طاعت به كار تخم ولاش * دماغ را ز گل باغ دل معطر كن

[ غزل 131 ]

به خاك پاى امام و به حق نعمت او * كه نيست در سر من جز هواى خدمت او
بهشت اگرچه نه جاى گناهكاران است * گناه سوز بود آتش محبت او
اگر به معصيت آلوده گشت دامن من * چه باك ، پاك بود طاعتش به همت او
دمى خفاش گر افسرد غنچهء دل را * شكفته مىشود از نوبهار دولت او
بود زمين و زمان از قدوم او خرم * كه او خليفهء حق است و دست قدرت او
چو دست بر سر ترسو نهد شجاع شود * بخيل حاتم طى گردد از كرامت او
مطيع و عاصى خرد و كلان و ضيع و شريف * برند بهره ز فيض زلال رحمت او
از آن پر است دل فيض از ولاى امام * كه از نخالهء طين وى است طينت او

[ غزل 132 ]

آرم اى مولاى من يك قطره از درياى تو * گفته گويا حافظ اين ابيات در سوداى تو
شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 149 | الفيض الكاشاني / على دوانى