[ غزل 123 ]
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
بيا و هستى من در وجود من كم كن * كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
بسى ز عمر گذشت و نيافتم كامى * دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم
اگر چو شمع ببارم سرشك نيست عجيب * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم
مرا كه خدمت صاحب زمان بود معذور * چرا زمين ستم پيشگان بود وطنم
سزاى همچو منى نيست دورى از در او * كه پاى تا سر من مهر اوست و من نه منم
محبت على و عترتش حيات من است * ولاى آل نبى همچو جان و من بدنم
چنان محبت و مهر شما به دل دارم * كه گر زنند به تيغم دل از شما نكنم
ز بس حديث شما فيض گفت نزديكست * كه غير حرف شما نشنود كس از سخنم
[ غزل 124 ]
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم * خاك كوى تو شوم از دو جهان برخيزم
به ولاى تو كه گر بندهء خويشم خوانى * از سر خواجگى كون و مكان برخيزم
يارب از ابر هدايت برسان بارانى * پيشتر زانكه چو گردى ز ميان برخيزم
بگذرم گر ز جهان بر سر خاكم آرش * تا ببويش ز لحد رقصكنان برخيزم
فاش كن سرّ قيامت ز قيام قائم * قامتش را بنما كز سر و جان برخيزم
قامت قائم حق را چو ببينم قائم * همچو فيض از سر اسباب جهان برخيزم
[ غزل 125 ]
اماما پاى نه تا آنكه در پايت سراندازيم * نثار خاك راهت را دل و جان و زر اندازيم
جهان تيرهء پر ظلم را از هم بيفشانيم * فلك را سقف بشكافيم و طرح ديگر اندازيم
يكى از عقل مىلافد يكى طامات مىبافد * بيا كين داورىها را به پيش داور اندازيم
اگر دشمن بر آن باشد كه خون دوستان ريزد * به سيف اللّه دست آريم و بنيادش براندازيم
خوش آن روزى كه بينيمت نشسته جاى پيغمبر * به دور مجلست گرديم و از دشمن سراندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالى جناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
به خاك درگهش روى نياز آريم همچون فيض * از آنجا خويش را شايد به حوض كوثر اندازيم