[ غزل 118 ]
هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم * هرگه كه ياد روى تو كردم جوان شدم
روزى مرا وصال تو روزى اگر شود * بر منتهاى همت خود كامران شدم
زاندم كه خيل شوق رخت رو به دل نهاد * ايمن ز جور فتنهء آخر زمان شدم
آن روز بر دلم در معنى گشاده شد * كز دوستان يك جهت خاندان شدم
اول ز حرف و صوت وجودم خبر نبود * در مكتب ولاى على نكتهدان شدم
اى گلبن حديقهء بگزيدهء رسل * در سايهء تو بلبل باغ جنان شدم
پر شد دلم ز مهر نبىّ و ولىّ و آل * زين دوستى به كام دل دوستان شدم
روزى بود به فيض بگويد امام عصر * خوش باش من به عفو گناهت ضمان شدم
[ غزل 119 ]
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم
كاش راهى به سر كوى تو مىداشتمى * تا به سر سوى تو مىآمدم از هر گذرم
نتوان قطع بيابان فراق تو نمود * مگر آگه كنى از رسم و ره اين سفرم
راه منزلگه خويشم بنما تا پس از اين * پيش گيرم ره آن كوى و به سر مىسپرم
همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس * كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
خرم آن روز كزين مرحله بربندم رخت * وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم
اى نسيم سحرى بندگى ما برسان * گو فراموش مكن وقت دعاى سحرم
شايد اى فيض اگر در طلب گوهر وصل * ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
[ غزل 120 ]
ياد مهدى چه كنم صبر به صحرا فكنم * و اندرين كار دل خويش به دريا فكنم
ديده دريا كنم از خون جگر در شوقش * راز سربسته خود را به خدا وافكنم
مايه خوشدلى آنجاست كه دلدارى هست * مىكنم سعى كه خود را مگر آنجا فكنم
فلك از تير غمت بر جگرم زد من هم * عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم
شور و غوغا و فغان در ملكوت اندازم * غلغل ولوله در گنبد مينا فكنم
از دل تنگ گنهكار برآرم آهى * كآتش اندر گنه آدم و حوا فكنم
به دعا دست برآورده ز آه سحرى * بهر تأثير دعا تير به هر جا فكنم