[ غزل 67 ]
صاحب الامر مگر باز گذارى بكند * راه بنمايد و با عدل قرارى بكند
در غمش هر در و لعلى كه دلم داشت بريخت * مگر از گريه شاديش نثارى بكند
دوش گفتم بكند وعده وفا ، قائم حق * هاتف غيب ندا داد كه آرى بكند
عصر خالى شده از عدل بود كز طرفى * مهدى از غيب برون آيد و كارى بكند
ره ندارم بر او تا بدهم « 1 » شرح غمش * مگرش باد صبا گوش « 2 » و گذارى بكند
وصل او يا خبر مرگ اعادى يا عدل * يك دعائى ز كسى زين دو سه كارى بكند
تو در اين غمكده اى فيض بمان روزى چند * كه گذر بر سرت از گوشه كنارى بكند
[ غزل 68 ]
مهدى چو به عدل دست گيرد * بازار ستم شكست گيرد
چون رايت حق بلند گردد * باطل همه راه پست گيرد
علم و تقوى چون كمال يابد * جهل و عدوان شكست گيرد
اين هست و شان شوند فانى * زان « 3 » نيست نما چو هست گيرد
فيصل يابد همه مهمات * دستش چو گشاد « 4 » بست گيرد
از پاى درآورد عدو را * چون تيغ على به دست گيرد
مستيم همه ز جام غفلت * كو محتسبى كه مست گيرد
در پاش فتادهام به زارى * آيا بود آن كه دست گيرد
در بحر فتادهام چو ماهى * باشد كه مرا به شست گيرد
از فيض امام فيض شايد * جامى ز مى الست گيرد
[ غزل 69 ]
گفتم كيم به طلعت تو شادمان كنند ؟ * گفت آن زمان كه وقت شود فكر آن كنند
گفتم كه چيست سرّ نهان بودن شما ؟ * گفت اين حكايتى است كه با نكتهدان كنند
گفتم كه جان دهند و رضاى شما خرند * گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
هامش
( 1 ) - نسخه ن : بكنم .
( 2 ) - نسخه ن : گوش گذارى .
( 3 ) - نسخه ك : زين .
( 4 ) - نسخه ن : گشاد و .