تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شوق مهدى ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣

[ غزليات ]

بسم اللّه الرحمن الرحيم

[ غزل 1 ]

الا يا ايّها المَهدى مدامَ الوَصل ناوِلها * كه در دوران هجرانت بسى افتاد مشكلها
صبا از نكهت كويت نسيمى سوى ما آورد * ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
چو نور مهر تو تابيد بر دل‌هاى مشتاقان * ز خود آهنگ حق كردند و بربستند محملها
دل بىبهره از مهرت حقيقت را كجا يابد * حق از آئينه رويت تجلى كرد بر دلها
به كوى خود نشانى ده كه شوق تو محبان را * ز تقوى داد زاد ره ، ز طاعت بست محملها
به حق سجاده تزيين كن مهل محراب و منبر را * كه ديوان فلك صورت از آن سازند محفلها
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل * ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
اگر دانستمى كويت به سر مىآمدم سويت * خوشا گر بودمى آگه ز راه و رسم منزلها
چو بينى حجت حق را به پايش جان‌فشان اى فيض * « مَتى ما تَلقِ مَن تَهوى ، دَعِ الدُّنيا وَ أهمِلها »

[ غزل 2 ]

اگر آن شاه دين پرور نوازد خاطر ما را * به تشريف قدومش خوش برافشانيم جانها را
ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنى * به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روى زيبا را
من از آن نور روز افزون كه مهدى داشت دانستم * كه مدتها شود غائب ، نتابد رايگان ما را
حديث از شوق آن شه گوى و سرّ غيبتش كم جو * كه كس نگشود و نگشايد به حكمت اين معما را
به يك غارت كه آوردند خيل لشكر شوقش * چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
برون از بهر نظم دين كه در پاى تو افشاند * زمين درهاى دريا را ، فلك عقد ثريا را
ز قول اهل دعوى تلخكامم فيض كى باشد * كه مهدى در حديث آرد لب لعل شكر خوارا

[ غزل 3 ]

اى فروغ شرع و دين از روى رخشان شما * آبروى طاعت از مهر محبان شما
عزم ديدار تو دارد ، جان بر لب آمده * بازگردد يا برآيد ، چيست فرمان شما ؟
خاك شد سرها بسى در انتظار مقدمت * اندرين ره كشته بسيارند قربان شما
اى شهنشاه بلند اختر خدا را همتى * تا ببوسم همچو گردون خاك ايوان شما