1 - چيزهائى كه مدرك ( محسوس ) نيست علم ضرورى به آن تعلّق نخواهد گرفت .
2 - در اخبار ، هنگامى به مخبر به علم حاصل مىشود كه در آغاز احوال و صفات مخبران مورد تأمّل واقع شده باشد و اين تأمّل بر مكتسب بودن اين علم دلالت مىكند ( 29 ) .
مرحوم شيخ در جواب دليل اوّل گفته : به چه دليل اينطور پنداشتى كه علم به غايب از حسّ ، نمىتواند ضرورى باشد ؟
آيا خداوند نمىتواند نسبت به غايب از حسّ ، علم ايجاد كند ؟ ! اين علم مانند علم مخلوق به ذات خداوند نيست كه بلخى معتقد است خداوند به قدرت بر ايجاد آن موصوف نمىگردد ، زيرا او معتقد است كه علم به مدركات بنا بر بعض وجوه ممكن است فعل خداوند باشد و در اين صورت لا محاله مقدور او است در حالى كه علم به ذات خداوند بر مذهب او چنين نيست زيرا به هيچ وجه وقوع اين علم از او صحيح نيست .
بنابراين چه فرق است بين علم به مدرك هنگام ادراك و همين علم هنگام إخبار ؟ اگر ممكن است اوّلى فعل خداوند باشد ، دوّمى نيز ممكن است .
و در جواب دليل دوم گفته است : اين مجرّد دعوى است و خصوم بلخى قبول ندارند كه علم مذكور پس از تأمّل صفات مخبران حاصل مىشود ، بلكه مىگويند اين علم بدون تأمّل در احوال آنان واقع مىگردد ( 29 - 30 ) .
قائلان به ضروريّت اين علم به چند وجه تمسّك كردهاند :
1 - اگر اين علم مكتسب باشد و پس از تأمّل احوال مخبران و رسيدن آنان به حدّى كه كذب بر آنان جايز نباشد حاصل گردد لازم مىآيد كه كسانى كه استدلال و تأمّل نكردهاند ، مانند عوام و مقلّدان و ديگر مردمان به بلدان و حوادث عظام علم پيدا نكنند در حالى كه بالضروره اين علم بين همه مشترك است .
2 - حدّ علم ضرورى در مورد علم به مخبر به اين اخبار صادق است زيرا ما نمىتوانيم آن را از نفوس خود زايل كنيم و يا در آن تشكيك نماييم و همين حدّ علم ضرورى است .
3 - اعتقاد قائلان به ضروريّت اين علم از نظر و استدلال ، صارف است ، پس لازم مىآيد كه قائلان به ضروريّت ، به بلدان و مانند آن عالم نباشند و اين بالضّروره بر خلاف واقع است ( 30 ) .
جواب از استدلال اوّل اينكه چون تأمّل يسير براى تحصيل علم در اين باب كافى
ادوار اصول فقه — صفحة 129
مساهمون: ابو القاسم گرجى
ص١٢٩