و مظهر للغير است و براى اينكه تصور نشود كه علم حق مانند ادراك عقل و نفس محتاج به ترتيب مقدمات فكرى و طلب مجهول بوسيلهى معلوم است و يا مانند ادراك حسى تنها بجزئيات محسوس تعلق دارد مولانا مىفرمايد كه نور الهى از نور عقل و حس جداست زيرا علم او حضورى است نه حصولى و هيچ چيز بر وى مجهول نيست تا به ترتيب مقدمات و طلب مجهول از معلوم ، نيازمند باشد .
شب نبد نورى نديدى رنگها * پس به ضد نور پيدا شد ترا
ديدن نور است آن گه ديد رنگ * وين به ضد نور دانى بىدرنگ
رنج و غم را حق پى آن آفريد * تا بدين ضد خوش دلى آيد پديد
پس نهانيها به ضد پيدا شود * چون كه حق را نيست ضد پنهان بود
كه نظر بر نور بود آن گه به رنگ * ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستى تو نور * ضد ضد را مىنمايد در صدور
نور حق را نيست ضدى در وجود * تا به ضد او را توان پيدا نمود
لا جرم ابصار ما لا تدركه * و هو يدرك بين تو از موسى و كه
چنان كه گذشت بعقيده حكما ، نور شرط وجود رنگ و بگفتهى متكلمين شرط ديدن آن است و در شب ، نور يا وجود ندارد و يا ديده نمىشود پس انسان بوجود نور يا رنگ ، بدان سبب متوجه مىشود كه ظلمت و تاريكى بر اشيا دامن فرو مىگسترد از اينجا مىتوان نتيجه گرفت كه اگر ضد و مقابل نور يا زوال رنگ نمىبود انسان بوجود نور يا رنگ پى نمىبرد براى آن كه هر امرى كه مستمر و پايدار باشد انسان بدان توجه نمىكند و بنا بر اين ، در آثار و خواص و علت وجود آن فكر و نظر به كار نمىبندد ، اين مطلب را ابن سينا بدين گونه بيان مىكند كه انسان بعلل و اسباب امور متعارفه توجه ندارد زيرا هر چه آن را بسيار و