، وصول بمعشوق و مطلوب است و بىحصول مقصود ، زندگى ارزش واقعى ندارد و بنا بر اين عمر و امتداد حيات وسيلهاى است براى حصول لذات و رسيدن بمعشوق و دل خواه و گذشت عمر و روزگار هيچ گونه اهميتى ندارد و آن چه ارزش دارد وجود آن چيزى است كه غايت زندگانى است و چون اين غرض حاصل گردد و مقصود در كنار باشد ، هيچ تاسفى بر فوت وقت و سپرى شدن روزگار ، دست نمىدهد و مولانا همين معنى را بيان مىكند و اينك بيان آن از گفتهى شيخ سعدى :
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم * باقى عمر ايستادهام بغرامت
غزليات سعدى ، ص 77
هر كه منظورى ندارد عمر ضايع مىگذارد * اختيار اينست در ياب اى كه دارى اختيارى
زندگانى صرف كردن در طلب حيفى نباشد * گر درى خواهد گشودن سهل باشد انتظارى
همان مأخذ ، ص 313 نظير ديگر از گفتهى مولانا :
كه باشم من كه مانم يا نمانم * ترا خواهم كه در عالم بمانى
ديوان ، ب 28669 و نزديك بدان بيت ذيل است :
فى الجمله درين ميانه مقصود تويى * جاى گله نيست چون تو هستى همه هست
فرائد السلوك ، نسخهى خطى كتابخانهى ملى ملك
هر كه جز ماهى ز آبش سير شد * هر كه بىروزى است روزش دير شد
بىروزى : بىنصيب و محروم از قسمت ، مجازا ، مفلس و محتاج .