چو گرگى مىنمودى روى يوسف * چو آن پردهى غرض مىگشت اظهار
همان مأخذ ، ب 11047
چون دهد قاضى به دل رشوت قرار * كى شناسد ظالم از مظلوم زار
رشوت بدل قرار دادن ، طمع رشوه داشتن ، رشوه قبول كردن .
[ آموختن وزير مكر پادشاه را ]
او وزيرى داشت گبر و عشوه ده * كاو بر آب از مكر بر بستى گره
گبر : مطلق كافر ، زردشتى . ولى در اين بيت بمعنى اول است زيرا اين وزير يهودى بود نه زردشتى .
عشوه ده : مكار و فريب كار .
گره بر آب بستن : بكنايت ، كارى ممتنع و سخت كردن .
گفت ترسايان پناه جان كنند * دين خود را از ملك پنهان كنند
پناه جان كردن : ظاهرا ترجمهى تقيه كردن است و ممكن است كه آن را بمعنى حفظ جان فرض كنيم .
كم كش ايشان را كه كشتن سود نيست * دين ندارد بوى ، مشك و عود نيست
سر پنهان است اندر صد غلاف * ظاهرش با تست و باطن بر خلاف
دين و اعتقاد امرى است قلبى و بنا بر اين كتمان آن ممكن است و علم بدان منوطست به اقرار و اعتراف .
گفت اى شه گوش و دستم را ببر * بينىام بشكاف و لب در حكم مر
حكم مر : حكم تلخ و مخالف ميل ، مجازا قاطع و كردنى .