هر محالى را نسبت بدان چه اعتقاد دارد باور مىكند و آن را امرى عادى بلكه ضرورى مىپندارد و مخالف پندار و تصور خود را بىخرد و جاهل و در خور شكنجه و قتل فرض مىكند و اگر نسبت به چيزى ايمان ندارد و آن را باطل مىشمارد يا از كسى عملى خلاف ميل و مراد خود مىبيند ، خشم غالب مىشود و كينه در دل مىگيرد و هر فضيلتى را كه بوى نسبت دهند اگر چه از امور عادى باشد بشدت انكار مىكند و معتقد آن فضيلت را دشمن مىدارد و گاه ممكن است كه در صدد ريختن خون او بر آيد پس حقيقت را آن كس ، ادراك مىكند كه بىطرف و از حب و بغض بر كنار باشد و استقامت و راست روى و پاك بينى را از دست ندهد .
چون غرض آمد هنر پوشيده شد * صد حجاب از دل به سوى ديده شد
غرض : نشانه و هدف ، آن چه براى آن ، كارى انجام دهند ، مقصد و مطلوب از عملى ، قصد بد و نيت سوء .
مقتبس است از گفتهى افلاطون : محبتك الشيء ستر بينك و بين مساوئه و بغضتك له ستر بينك و بين محاسنه . مختار الحكم ، طبع مادريد ، ص 153 .
نظير آن از گفتهى مولانا :
گرگى نمود يوسف در چشم حاسدان * پنهان شد آن كه خوب و شكر لب برادرست
ديوان ، ب 4852
چه پرده است حسد اى خدا ميان دو يار * كه دى چو جان بدهاند اين زمان چو گرگ عنود
همان مأخذ ب 9610