ز حال بازويت ار پرسش آن جناب نمود * مباد گوئيش از تازيانه گشته كبود
چه گفت ديده چرا سرخ و عارضت نيلى است * شَرَر مزن جگرش را ، مگو كه از سيلى است !
در مصيبت فاطمه عليها السّلام نيز مىگويد :
فاطمه أمّ الشرف بِنتُ الرّسول صلّى اللّه عليه و آله * باعث ايجاد كون اصل الاصول
ديد يك عالم پدر رفتش ز دست * ديده جيحون كرد و در ماتم نشست
شد بر او در ماتم خير الورى * ساحت كون و مكان ماتمسرا
آتش غم شعله زن و ز دود آه * قيرگون بنمود روى مهر و ماه
وز فغان يك شهر شد ز افغان او * يك جهان سوزان ز سوز جان او
بر غمش هر دم غمى افزوده گشت * از الم هر لحظه تن فرسوده گشت
هفت روز از اين مصيبت چون گذشت * بر وى از هفتاد سال افزون گذشت
روز هفتم خواست با شوق تمام * كه مزار باب را آرد سلام
طاقت از كف داد قامت راست كرد * آن قيامت كه دلش مىخواست كرد
آمد اندر مسجد از كاشانهاش * حق تجلّى كرد اندر خانهاش
ز آتش دل هر زمان در پيچ و تاب * وز سر شك ديده غرق سيل آب
تا كه آن بانوى اقليم الَست * بر سر قبر پدر نالان نشست
لطمه زد بر رخ ز سر معجر كشيد * هم چُه جان ، قبر پدر در بر كشيد
گاه رفت از هوش و گاه آمد به هوش * گاه در افغان و گاهى در خروش
مو پريشان غنچهء لب باز كرد * درد دلها با پدر آغاز كرد
كاى پدر رفتى عزيزت خوار شد * جان شيرينت ز جان بيزار شد
فوتم بعد از تو بابا شد تمام * زندگى بر من شد اى بابا حرام
آن وصيتها تمام از ياد رفت * خانمانم اى پدر بر باد رفت
جان بابا از غمت خون شد دلم * درد هجرت گردد آخر قاتلم
دل پس از مرگ تو با مردن خوش است * صبر با هجر تو آب و آتش است
ما گرفتار غم و اغيار شاد * از شماتتهاى دشمن داد ، داد
با على مردم به خشم افتادهاند * نور چشمانت ز چشم افتادهاند
مانده در محراب خالى جاى تو * مسندت شد مجلس اعداى تو