جهّال حديث نكنيد و گرنه ظلم كرديد بر حكمت و منع نكنيد از اهلش و گرنه ظلم كرديد آنها را . « 1 »
و لقد أجاد من قال :
إنّه لكلّ تربة غرسا * و لكلّ بناء أسّا
و ما كلّ رأس يستحقّ التّيجان * و لا كلّ طبيعة يستحقّ إفادة البيان
فإن كان لابدّ فاقتصر على مقدار يبلغه فهمه و يسعه ذهنه فقد قيل كما أنّ لبّ الثّمار معدّ للأنام و التّبن متاح للأنعام فلبّ الحكمة معدّ لذوى الألباب و قشورها مجعولة للأغنام . « 2 »
شعر
مىكشد غيرت مرا گر ديگرى آهى كشد * ز انكه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او
با رقيبان خاطرت خوبست و با ما خوب نيست * كار ما سهل است اما از تو اينها سهل نيست
دل بريدن ز مهر خوبرويان
ز مهر خوبرويان دل بريدن * ز وصل گل عذاران پا كشيدن
ز اقيانوس اطلس پا كشيدن * به يك هنگام تا ساحل جهيدن
خميده پشت بار كوه بر دوش * به سنگستان چهل منزل دويدن
شبانگه در ميان خار خفتن * سحرگه خواب وحشتناك ديدن
لب تشنه كنار آب مردن * بريده سر ميان خون طپيدن
به نزد من هزاران بار بهتر * كه در آغوش ذلّت آرميدن
* * *
از آن روزى كه من دل بر تو بستم * بجز تو از همه عالم گسستم
الستت را بَلى گفتم چو از صدق * هر آن پيمان كه بر جا بُد شكستم
خريدى تو مرا با لطف و احسان * ز بند بندگيها جمله رستم
چو حُسنت در تجلى جلوهگر شد * رها شد دين و دل يك جا ز دستم
شدى چون ساقى بزم حريفان * ز جام بادهء عشق تو مستم
كنونم معتكف در كُنج عزلت * خوشم تا با تو در خلوت نشستم
هامش
( 1 ) - « منتهى الآمال » 2 / 691 ، چاپ مؤمنين .
( 2 ) - همان .