جواب گفت : چون ظاهر و باطن من يكى است و طينت من صاف است و غلّ و غش ندارد و با مردم راست مىگويم ، اين عزّت نصيب من شده ، سپس از شمع پرسيدم : تو چرا مىسوزى ؟ در جوابم گفت : من مومم و آن هم از زنبور به عمل آمده و آنچه زنبور از گياه مىخورد هر چه حرام است موم مىشود و هر چه حلال و پاكيزه است عسل مىشود و چون از حرام به عمل آمدهام خواهم سوخت ؛ پس از فتيله پرسيدم : تو كه از جنس موم نيستى تو چرا بايد بسوزى ؟ در جوابم گفت : براى مصاحبت با ناجنس ميسوزم كه يك دم به او رفيق شدم .
شعر
تا توانى مىگريز از يار بد * يار بد ، بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند * يار بد بر جان و بر ايمان زند
پس از نى سؤال كردم تو چرا مىسوزى ؟ در جواب گفت : به جهت ادّعاى دروغى كه كردم به جهت آن مىسوزم مىگويند اى كذّاب نه آنكه تو مىگوئى من نىام پس چرا شاخ و برگ بيرون مىآورى براى اينكه هر چيزى نيست شد نبايد آثار هستى در او باشد ! بلى
لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ
« 1 » .
مرحوم محدّث قمّى - طاب ثراه - در « مفاتيح » در باب تربت مىفرمايد : و ديگر تسبيح از تربت آنحضرت ساختن است و به آن تسبيح و ذكر كردن و در دست داشتن است كه فضيلت عظيم دارد و من جمله از خواصّش آن است كه در دست انسان تسبيح مىگويد بىآنكه صاحبش تسبيح نمايد و معلوم است كه اين تسبيح غير آن تسبيحى است كه در همه اشياء هست . كما قال اللّه تعالى :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ
« 2 » و عارف رومى در معنى آن گفته :
گر تو را از غيب چشمى باز شد * با تو ذرّات جهان همراز شد
نُطق خاك و نطق آب و نطق گل * هست محسوس حواس اهل دل
جملهء ذرّات در عالم نهان * با تو مىگويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصير و باهُشيم * با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى سوى جان جان شويد * غلغل اجزاء عالم بشنويد
هامش
( 1 ) - سورهء صف ( 61 ) ، آيهء 2 .
( 2 ) - سورهء اسراء ( 17 ) ، آيهء 44 .