عمر جمع كرد وجوه اصحاب پيغمبر را و به من امر كرد قصّه را براى آنها شرح دهم ؛ پس من هم قضيه را حكايت كردم عمر از آنها نظر خواست همه گفتند : نمىدانيم ! حكم او را ارجاع كردند به من و عمر ؛ پس عمر گفت : من مىشناسم كسى را كه دادرس است در اين موارد مشكله و مىدانم اين سؤال از كجا برخاسته شده .
اصحاب گفتند : گويا مرادت على بن ابى طالب است ؟ گفت : بلى و كجا مىتوان از على رهائى يافت ! گفتند : پس بفرست على بيايد . گفت : نه چنين است از براى على مقام شامخى است كه از هاشم برده و فضيلتى است از علم كه بهواسطهء آن فضيلت بايست نزد او رفت . برويم نزد او . پس همگى شرفياب خدمتش شديم يافتيم او را در باغستانى كه مشغول بيل زدن است و اين آيه را تلاوت مىكند و گريه مىكند . « آيا گمان مىكند انسان اينكه مهمل واگذارده مىشود » .
پس صبر كردند تا آن حضرت ساكن شد پس اجازه خواستند نزد آنها تشريف فرما شد در حالىكه پيراهنى در برداشت كه آستين آن نصفه بود ، پس فرمود به عمر : چه تازهاى است ، براى چه اينجا آمدهاى ؟ عرض كرد : براى امرى كه پيش آمد كرده و به من گفت قصّه را حضور اقدسش عرضه بدارم . قضيّه را عرضه داشتم فرمود : چه حكمى كردى ؟
عرض كردم : چيزى نمىدانستم در اين موضوع . پس چيز مختصرى از زمين برداشت و فرمود : حكم اين قضيّه نزد من از اين سهلتر است ؛ پس آن دو زن را حاضر فرمود و ظرفى هم حاضر فرمود ظرف داد به يكى از آن زنها ، فرمود : شير در آن بدوش . دوشيد همين كه پر شد او را كشيد بعد ظرف را به زن ديگر مرحمت فرمود گفت : شير در آن بدوش . دوشيد باز همين كه پر شد كشيد . فرمود به آن زنى كه شيرش سبكتر بود بگير دخترت را و به آنكه شيرش سنگينتر بود فرمود بگير پسرت را ! پس رو فرمود به عمر و فرمود : آيا ندانستهاى كه خدا زن را از مرد فرود آورد هم چنانكه عقل و ميراث او را از مرد كمتر قرار داده و شير او را از شير مرد سبكتر قرار داده ؟ ! پس عمر گفت : خدا مىدانسته كه شما را براى خلق تعيين فرموده ولى قومت امتناع كردند و تو را نخواستند .
حضرت فرمود : كوچك شو اى پدر حفص .
إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً
. « 1 »
فى « سفينة البحار » از صاحب « تاريخ قم » از مشايخ خود روايت مىكند وقتى كه مأمون على
هامش
( 1 ) - سورهء نبأ ( 78 ) ، آيهء 17 .