دوّم از آن شكافتن [ ماه ] هست به امر عالى او و باز بهم پيوستن ، و ساحران هم قايلند بر اينكه سحر را به اجرام سماوى راه نيست .
سوّم : جارى شدن چشمه است از ميان انگشتان مباركش بعد از مراجعت از غزاى تبوك ، چنان كه جمع كثيرى از آب قليلى سيراب شدند .
چهارم : سر گردانيدن خلق بسيار از طعام اندك ، چند بار ، خصوصا در وقتى كه آيه كريمهء
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
، ( شعرا ، 214 ) ، را مىخواست به سمع بنى هاشم رساند ، و ايشان را به منزل خود به ضيافت طلبيد و با گوشت گوسفندى و كاسهاى از شير چهل نفر را سير كرد ، و آن گوشت و شير همچنان به جاى خود بود كه هيچ كم نشد .
پنجم : تسبيح گفتن سنگريزه در دست شريف وى كه مرآت قدرت اللّه بود .
و به جز اين معجزات آن مقتدا بسيار است ، بلكه بيشتر از آن است كه به بيان آيد .
( مبحث دوّم : در بيان آنكه واجب است كه پيغمبر معصوم باشد از همهء گناهان كبيره و صغيره عمدا و سهوا . )
زيرا كه اگر چنين نباشد اعتماد كردن به قول او حاصل نمىشود ، پس فايدهء بعثت و غرض از آن منتفى مىگردد ، و آن خود بر حقتعالى محال بود ، پس عصمت نبى ناچار باشد . و عصمت عبارت است از لطف حقتعالى كه شامل حال مكلّف شود ، چنان كه با وى داعى نگذارد كه وى را دعوت كند به ترك طاعت يا ميل دهد به ارتكاب معصيت ، باوجود قدرت وى براى ترك و ارتكاب ، و اگرنه مستحق مدح و ثواب نبودى .
( مبحث سوم : در بيان آنكه عصمت پيغمبر بايد كه از اول عمر تا به آخر باشد نه همين در زمان دعوت و هدايت . )
زيرا كه دلها مطيع و منقاد نمىشوند فرمان كسى را كه در زمان سابق عمر وى از وى انواع معاصى از كبائر و صغاير صادر شده باشد و نفسها نفرت مىنمايند از وى . پس انتفاء غرض و فايدهء بعثت كه مستلزم عبث بود لازم آيد ، و آن از حقتعالى محال بود .