تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
با زبان گر چه كه تهمت مىنهند * دست و پاهاشان گواهى مىدهند

اظهار معجزه‌ى پيغامبر عليه السلام به سخن آمدن سنگ ريزه در دست ابو جهل و گواهى دادن سنگ ريزه بر حقيقت محمد عليه الصلاة و السلام

[ مقايسهء مشرب عينى و شهودى عارفان با مشرب مناقشه‌اى اصحاب قيل و قال ]

سنگها اندر كف بو جهل بود * گفت اى احمد بگو اين چيست زود
گر رسولى چيست در مشتم نهان * چون خبر دارى ز راز آسمان
گفت چون خواهى بگويم كان چهاست * يا بگويند آن كه ما حقيم و راست
گفت بو جهل اين دوم نادرتر است * گفت آرى حق از آن قادرتر است
از ميان مشت او هر پاره سنگ * در شهادت گفتن آمد بىدرنگ
لا إِلهَ گفت و إِلَّا اللَّهُ گفت * گوهر احمد رسول اللَّه سفت
چون شنيد از سنگها بو جهل اين * زد ز خشم آن سنگها را بر زمين

بقيه‌ى قصه‌ى مطرب و پيغام رسانيدن عمر به او آن چه هاتف آواز داد

[ ادامهء حكايت پير چنگى ]

باز گرد و حال مطرب گوش دار * ز آن كه عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عمر را كاى عمر * بنده‌ى ما را ز حاجت باز خر
بنده‌اى داريم خاص و محترم * سوى گورستان تو رنجه كن قدم
اى عمر برجه ز بيت المال عام * هفت صد دينار در كف نه تمام
پيش او بر كاى تو ما را اختيار * اين قدر بستان كنون معذور دار
اين قدر از بهر ابريشم بها * خرج كن چون خرج شد اينجا بيا
پس عمر ز آن هيبت آواز جست * تا ميان را بهر اين خدمت ببست
سوى گورستان عمر بنهاد رو * در بغل هميان دوان در جستجو
گرد گورستان دوانه شد بسى * غير آن پير او نديد آن جا كسى
گفت اين نبود دگر باره دويد * مانده گشت و غير آن پير او نديد
گفت حق فرمود ما را بنده‌اى است * صافى و شايسته و فرخنده‌اى است
پير چنگى كى بود خاص خدا * حبذا اى سر پنهان حبذا
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 89 | جلال الدين الرومي