تا رهى از حبس اين فانى جهان * در جهان جان بمانى جاودان
تخمهاى عمر را در شوره خاك * چند كارى تا شوى آخر هلاك
اين چنين عمر عزيز بىبها * بىعوض ضايع كنى هر دم چرا
غبن مىنايد ترا اى مرد كار * تا دهى گلزار و گيرى خارزار
عمر كان شد صرف در دنيا ، نماند * خرم آن كهش حق بسوى خويش خواند
عمر معدود شمرده چون دهى * در ره حق گردد آن تا منتهى
بىشمار و بىحد و بىعد شود * عمر ده روزه كه در طاعت رود
هين تجارت كن در اين بازار تو * صد هزاران گل بر از يك خار تو
از يكى دانه كه كارى صد هزار * دانه برگيرى ز فضل كردگار
خود شمار آن جا بود كاخر بود * بىشمار است آن طرف كان بر بود
سوى كل خود رو اى جزو جدا * از خودى بگذر زمانى با خود آ
در تن همچون سبو هستى چو آب * گفتگو و صلح و جنگت چون حباب
چون حباب است اين نقوش و اين صور * بر سر آب درون اى نامور
يا چو كفى بر سر آب درون * تا شود سر درون پيدا برون
از تف و از كف و از بوى قدور * مىنمايد خوردنيها در تنور
تا كه شيرينى و يا ترشى است آن * مىشود ظاهر بر پير و جوان
همچنين از قول و فعل مردمان * مىشود پيدا كه چه سان است جان
جان او در مرتبه چون است و چيست * مومن است او يا كه كافر يا ولى است
آب را اندر سبو بىيم مدار * تا نگردد آب شيرين ناگوار
كآب ساكن بىمدد ناخوش بود * رنگ و بوى و طعم آب از وى رود
گفت احمد هر كه دو روزش يكى است * هست مغبون و گرفتار شكى است
بىيقينى مىزيد در ابلهى * پر ز بادى همچو انبان تهى
هر دمى پس مىرود از پيش صف * مىشود صافيش دردى همچو كف
رنج او هر لحظه بدتر مىشود * هر دمى او زشت و ابتر مىشود
سوى دوزخ مىرود آن رد باب * بىعذاب بحر در بحر عذاب
پيش از آن كه كار تو آن جا رسد * هر دمى غفلت ترا واپس برد
رو به سوى اصل خود همچون خليل * بگذر از استاره و چرخ عليل
پاى همت بر خور و بر ماه نه * سر بر آن ايوان و آن درگاه نه