خدمت تو بسر بردهام و حال به ناكام از شما مفارقت مىكنم . حضرت بر بالين او نشست ، خديجه گفت كه يا رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ، چند وصيّت دارم : اوّل آنكه چون فاطمهء من هنوز كودك است ، بعد از من بى مادر مىماند ، او را به شما سپردم ، بايد او را نيكو دارى و دست شفقت از سر او برندارى ، دويُّم آنكه اگر در خدمت تو تقصيرى كرده باشم مرا حلال فرمايى ، سيُّم آنكه در روز قيامت مرا باز جويى و در نزد حقّ تعالى مرا شفاعت نمايى . حضرت گريان شد و فرمود : اى خديجه ، امّا در خصوص فاطمه ، بدانكه او پارهء تن من است و چگونه مىتواند شد كه من در حقّ او كوتاهى نمايم ؟ و امّا در خصوص راضى شدن من از تو ، هميشه راضى بودم و حاشا كه تقصيرى از تو بوجود آمده باشد ، و غير از نيكويى و هوادارى از تو ديگر چيزى نديدهام ، و در قيامت خاطر جمع دار كه بهشت مشتاق ديدار تو است . چون فاطمه عليها السلام مادر را به آن حالت مشاهده نمود فرياد برآورد و زار زار گريست و دست در آغوش وى كرد و رو بر روى مادر مىماليد و از مفارقت وى مىناليد ، پس خديجه گفت : يا رسولاللَّه ( صلى الله عليه و آله ) ، كلمهء بزرگى دارم ، مىخواهم كه او را به عرض شما برسانم لكن حيا مانع است ، به فاطمه مىگويم كه به عرض شما رساند . سيّد عالم گريان از سر وى برخاست و خديجه عليها السلام فاطمه عليها السلام را به نزد خود طلبيد ، گفت : اى دختر ، پدر را بگو كه مادرم مىگويد التماس دارم چون مرا وفات رسد رداى مبارك خود را كه در وقت نزول وحى بر فرق همايون خود مىافكند كفن من كند كه شايد به بركت آن ، خداوند عالم بر من رحم فرمايد و مرا بيامرزد .
فاطمه عليها السلام خدمت پدر آمده سخن مادر را رسانيد . حضرت گريان شد و ردا را به فاطمه داده گفت : ببر و به مادرت بنما تا دل خوش شود . فِى الحال جبرئيل امين از جانب ربّ العالمين نازل شده گفت : اى سيّد الانبياء ، حقّ تعالى سلامت مىرساند و مىفرمايد كه تو رداى خود را نگاه دار ، خديجه آنچه داشت در راه ما فدا كرد ، كفن او با ما است ، و كفن او را از بهشت بفرستيم و او را به رحمت و مغفرت خود بپوشانيم ؛ خداوند عالم ، فِى الحال كفن او را از بهشت فرستاد .
در حديث است كه : چون خديجه عليها السلام وفات نمود فاطمه نزديك پدر خود آمده اضطراب مىكرد و بر گرد آن حضرت مىگرديد و مىگفت : اى پدر ، مادر من كجا است ؟
مصباح الحرمين ( فارسى ) — صفحة 295
مساهمون: عبد الجبار بن زين العابدين شكوئى
ص٢٩٥