تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ نفيسى ( فارسى ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
هر چيز . و طبق . الحديث : فانى ببدر فيه بقل . و ا خ . موضعى ميان مكه و مدينه و يا چاهى كه آن را بدربن قريش كنده بود . و از آن است يوم بدر كه آن حضرت صلى اللّه عليه و آله در سال دويم از هجرت در آن موضع يا در آن چاه با كفار قريش جنگ فرمود . و روستائى در يمن . و كوهى مر باهله را و كوهى نزديك وارده . و موضعى در باديه . و كوهى در بلاد معاوية بن حفص . و آبى . و دو صحابى . وا . پوست بزغاله . و هميان هزار يا ده هزار درهم . و هميان هفت هزار دينار . ج : بدور . و ليلة البدر : شب چهاردهم ماه قمرى .

بدر

(
badr
) م . ع . بدر الغلام بدرا : كامل گرديد آن كودك و بدر التمر : رسيده شد خرما ( و الفعل من نصر ) .

بدر

(
badr
) ا . پ . - مأخوذ از تازى - كاك و ماه شب چهارده . و جنگ بدر ا خ . : غزوهء بدرة الكبرى . و در اين غزوه كه در روز هفدهم رمضان سال دويم از هجرت اتفاق افتاد خداوند دين خود را ظاهر كرد و چنين گويند : قافله‌اى از شام با ابو سفيان بود و سى نفر جمعيت داشت . حضرت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله مردم خود را برانگيزانيد بجانب اين قافله ؛ چون اين خبر بابو سفيان رسيد بمردم مكه اطلاع داد و بقريش پيغام كرد كه رسول خدا قصد اين قافله را كرده پس مردم بسرعت از مكه بيرون آمده و از اشراف قريش جز ابو لهب كه در مكه ماند تماما بيرون شدند و عدهء آنها نهصد و پنجاه نفر بود و يك‌صد اسب داشتند و حضرت رسول خدا روز سيوم شهر رمضان از مدينه بجانب اين قافله حركت فرمود در حالتى كه اصحاب وى سيصد و سيزده نفر بودند هفتاد و هفت نفر از مهاجرين و ما بقى از انصار . و عثمان در اين جنگ حاضر نشد و متعذر بود بناخوشى زوجه‌اش رقيه دختر آن حضرت صلى اللّه عليه و آله و در جيش آن حضرت جز دو اسب و هفتاد شتر بيش نبود . پس از آن كه لشكر آن حضرت در صفرا ورود كردند خبر آوردند كه قافله نزديك بدر رسيده و مشركين مكه هم آمده‌اند تا محافظت قافله را نمايند آنگاه رسول خدا در بدر نزول فرمود و سعد بن معاذ عريشى جهت آن حضرت بر پا كرد و آن حضرت در آن عريش جلوس فرمود و ابو بكر در خدمتش بود . همين‌كه قريش نزديك رسيدند و آن حضرت آنان را ديد فرمود خداوندا اين گروه قريش‌اند كه رسول ترا تكذيب كرده‌اند اللهم فنصرك الذى وعدتنى و چون نزديكتر رسيدند از ميان مشركين عتبة و شيبة پسران ربيعة و وليد پسر عتبة مبارز طلب كردند . آن حضرت عبيدة بن الحارث مقابل عتبة و حمزه عموى خود را مقابل شيبة و على ابن ابى طالب را مقابل وليد قرار داد حمزه شيبة و على وليد را بكشت و عبيدة با عتبة در زد و خورد بود كه حمزه و على بر وى حمله كرده او را بكشتند و عبيدة را در حالتى كه پايش قطع شده بود بياوردند و عبيدة از همين جراحت بمرد . و دو گرده بهم نزديك شده درهم ريختند و جنگ مغلوبه گشت . و آن حضرت كه در عريش با ابو بكر بود دعا مىكرد و مىفرمود اللهم ان تهلك هذه العصابة لا تعبد فى الارض ، اللهم انجز لى ما وعدتنى و اين عبارت را مكرر مىفرمود تا آنكه عبا از دوش مباركش افتاد و بيهوش شد . چون به هوش آمد فرمود بشارت باد اى ابو بكر فقداتى نصر الله : يارى و نصرت خدا رسيد . پس از عريش بيرون شده مردم را تحريص بر قتال مىفرمود و مشتى ريگ از زمين برداشته بجانب قريش بپاشيد و فرمود شاهت الوجوه . پس آنگاه بر قريش شكست وارد آمده فرار كردند و عبد اللّه بن مسعود سر ابو جهل را بنزد آن حضرت آورد پس آن بزرگوار سجدهء شكر فرمود . و اين واقعه در صبح جمعهء هفدهم رمضان واقع شد . و چون اين خبر در مكه به ابو لهب رسيد بيش از يك هفته زندگانى نكرده از غصه بمرد . و عدهء كشتگان از مشركين هفتاد نفر و عدهء اسراى آنان نيز هفتاد نفر بوده . و عدهء شهداى مسلمين چهارده نفر شش نفر از مهاجرين و هشت نفر از انصار . و عباس عموى آن حضرت و دو نفر برادرزادهء وى عقيل بن ابى طالب و نوفل بن الحارث در ميان اسراى مشركين بودند . و در اين روز بيشتر از رؤساى مشركين را حضرت على بن ابي طالب كرم اللّه وجهه و پس از وى حضرت حمزه رضى اللّه عنه كشتند . و مجدر بن زياد و ابو بسر الانصارى و سعد بن ابى وقاص رضى اللّه عنهم هر يك يك نفر كشتند .

بدر

(
bedar
) ع . ج بدرة (
badrat
) .

بدر

(
be - dar
) م ف . پ . بيرون در . و بدر آمدن ف ل . : داخل شدن . و بدرون آمدن . و خارج شدن و بيرون آمدن ( از لغات اضداد است ) . و بدر افتادن : بيرن افتادن و بدر زدن : پيش رفتن و سبقت گرفتن و فرار كردن . و بدر كردن : قى كردن و ف م . : بيرون كردن . و بدر آوردن : خارج كردن . و بدر بردن : بيرون انداختن . و بيرون كردن .

بدرام

(
badr m
) ص . پ . خوش و خرم و آراسته . وا . خرام . و مجلس دلگشا و جاى آسايش و آرام . و جانوران وحشى عموما و اسب و استر سركش خصوصا .

بدرام

(
badr m
) م ف . پ . هميشه و مدام .

بدران

(
bad - r n
) ا . پ . رستنى مانند ترب كه بغايت گنده و بدبو مىباشد و گند گياه نيز گويند .

بدران

(
bad - r n
) ص . پ . آنكه ران وى زشت و بد باشد .

بدراه

(
bad - r h
) ص . پ . منحرف شونده از جادهء مستقيم . و شرير . و گمراه . و در جادهء خطا افتادن .