اسبافكن
مردى دلاور و شجاع كه در ميان سپاه دشمن بتازد فردوسى كويد شعر
برآشفت از آن پور اسفنديار * جوانى بد اسبافكن و نامدار
اسپاناخ و اسپانج
ترّهايست كه در آش كنند و از آن بورانى سازند مولوى كويد شعر
اسپانخ خويشم خوان تا ترش شود شيرين * با هر دو شدم پخته تا با تو بهپيوستم
اسبانكيز
مهميز باشد كه اسب را برانكيزد
اسبتاز
دوانندهء اسب و روز هيجدهم از ماههاى ملكى و زمين صاف و هموار كه قابل تاختن اسب باشد
اسبرس و اسبريز و اسبريس
بمعنى ميدان اسبدوانى و ميدان جنك بود فردوسى كويد شعر
ببر كرده هريك سليح و ستيز * نهادند رو جانب اسب ريز
اسبغول
كياهيست شبيه بكوش اسب چه غول كوش را كويند و آن را بپارسى اسپرزه كويند و به عربى بذر قطونا و در شعر اشپش را بدان تشبيه دهند و آن را اسبغول جانور خوانند يعنى جاندار كويند صاحب جهانكيرى شعر را اسپخول خوانده و پنحال جانور دانسته است يعنى فضله جانور و بعد از آن كفته كه هندوشاه و حافظ او بهى ظاهرا به اين معنى نرسيدهاند و درين بيت بمعنى بذر قطونا خواندهاند بلكه كنايه از اشپش كردهاند و اين معنى در اين بيت صحيح است و كمان او سقيم و اسپخون بمعنى پنحال ؟ ؟ ؟ در نسخهء ديكر به نظر نيامده شاهدى مىخواهد و بيت حكيم بهرامى سرخسى اينست شعر
به هيچكاه نيارم به خانه كرد مقام * از آنكه خانه پر از اسبغول جانور است
و در بهار عجم كفته اسپيوش مبدّل آنست
اسپراين
شهريست در خراسان كه مردم آن شهر را اسپر آئين خواندند زيرا كه هميشه با سپر حركت مىكردند و سپر را اسپر كويند و اسفراين معربست
اسپرك
بكسر اول و فتح باى پارسى كياهيست كه بدآن جامه و لباس رنك كنند و به عربى زرير كويند مظفر كرمانى كويد شعر
ناز و نعم پرورده را * از من بكو كاين راه را
اشكى ببايد چون بقم * رخسارهء چون اسپرك
اسپرغم
بمعنى ريحان بفتح غين يعنى غم را سپر و مانع است و بفتح راء بغين ساكن زده مختارى كفته شعر
از بديع اسپرغمها صحرا * همچو ديبا همه منقش كشت
و به سكون راء و فتح عين به وزن دل خرّم نيز آمده اثير اومانى كويد شعر
زره با رمح خون پالات كم باشد ز پرويزن * سپر با تيرباران تو نازكتر ز اسپر غم
زراتشت بهرام كفته شعر
چنان پنداشتى آن مرد دلخواه * كه اندر اسپرم رفتى همه راه
اسپرلوس
با اول مكسور و بثانى زده و باى عجمى مفتوح و لام مضموم و واو مجهول خانه و سراى پادشاهان را كويند و كفتهاند شعر
چه نقصان ديدى از كعبه تو بيدين * كه كردى كرد اسپرلوس شاهان
اسپروز
با اول مكسور و باى عجمى و راى مضموم نام كوهيست چنان كه فردوسى كفته شعر
همىرفت آن شاه كيتىفروز * بزد كاه در بيش كوه اسپروز
اسپند و سپند
دانهء معروفست كه براى چشمزخم بر آتش ريزند فرخى كفته شعر
اى سپندى منشين خيز و سپند آر سپند * تا تو را سازم ازين چشم كرا بىمجمر
چشم بد را ز چنان شاه بكردان بسپند * كافرين باد بر آن صورت زيبا منظر
اسپندار
نام اسفنديار روئينتن پسر كشتاسب در فرهنك رشيدى و برهان بمعنى شمع آوردهاند
اسپندارمذ
؟ ؟ ؟ با اول مكسور بثانى زده و باى عجمى مفتوح چهار معنى دارد اول زمين را كويند دويم فرشتهايست كه موكلّست بر درختان و بيشها و تدبير امور و مصالحى كه در ماه اسپندارمذ ؟ ؟ ؟ و روز اسپندارمذ ؟ ؟ ؟ واقع شود به دو متعلق است ديكر ماه دوازدهم بود از سال شمسى مدت ماندن آفتاب در برج حوت مختارى كفته شعر
باد عمر و ملك او چون مهر و آبان همنشين * تا ز اسپندارمذمه ره بفروردين برند
ديكر نام روز پنجم باشد از هر ماه شمسى و بنا بر قاعده كليه كه نزد پارسيان معتبر است چون نام روز با نام ماه موافق افتد آن روز را عيد كيرند و جشن نمايند
اسبونتن
بر وزن پهلوشكن بلغة زند و پازند بمعنى ديدن و مشاهده كردن در برهان آمده
اسيه
بكسر اول و سكون دويم و فتح باى ابجد مخفّف