نيمدست
مسند كوچك را كويند
نيمراست
پردهايست از موسيقى خسرو دهلوى كفته
كفتى از آن قول كه قوّال راست * كفته كهى راست كهى نيمراست
نيمروز
نام ولايت سيستان است صاحب كفايت التعليم كفته اختلاف طلوع و غروب آفتاب كه مدار شب و روز بر او است تا آن حد است كه چون در اقصاى مشرق كه طول صد و هشتاد درجه است اول روز باشد در اقصاى مغرب كه آغاز طول از دويست باشد و در ميانه مشرق و مغرب كه طول نود درجه است مانند بلاد سيستان و نواحى آن نيمروز باشد و چون از آنجا رفته همه روى زمين روز باشد ليكن در اقصاى مشرق وقت فروشدن آفتاب باشد و در اقصاى مغرب وقت آفتاب برآمدن بدين سبب بلاد سيستان را نيمروز خوانند و در عجايب البلدان آمده كه كويند چون حضرت سليمان بدانجا رسيد زمين آنجا را پرآب ديد ديوان را فرمود كه خاك ريز كنند در نيمروز خاك ريز كردند و بعضى كفتهاند كه چون خسرو چين در آنجا نيمروز لشكركاه كرده بود بدين نام موسوم شد و نوائى است از سى لحن باربد شيخ احمد غزالى برادر حجة الاسلام كفته
چون چتر سنجرى رخ بختم سياه باد * با فقرا كر بود هوس ملك سنجرم
تا يافت جان من خبر از ملك نيمشب * صد ملك نيمروز بيك جو نمىخرم
نيمكار
مزدور را كويند خسرو دهلوى كفته
دراز لعلش بدرج تنك تارى * مه از رويش بشغل نيمكارى
نيملنك
قربان كمان را كويند كه كمان را در آنجا جاى دهند نظامى كفته
همه ساز لشكر به ترتيب و جنك * برآراست از جعبه و نيملنك
شمس فخرى كفته
بيك تير پاى فلك شل كند * اكر بركشايد بكين نيملنك
و بعضى بمعنى كمان كفتهاند و اين بيت دلالت بر همان كند
نيمردان
بكسر اول و سكون ميم و فتح ميم ثانى نام محالى بوده نزديك بكركان و چند تن از شعرا از آنجا برخواسته و شعر بعضى را در مجمع الفصحاء تذكره خود نكاشتهام
نيمور
بر وزن تيمور آلت تناسل را كويند فتحعلى خان ملك الشّعرا كفته
كفتم كه جمى تو كفت نىمور * منظورش از اين نه غير نيمور
حكيم سوزنى كفته
كون عدو را دريغ باشد آن كير * باد به نيمور من عدوش كرفتار
نينوى
بالكسر و ياى معروف بفرس قديم قصبه موصل را كويند و بحذف ياى آخر نيز كفتهاند كه به وزن كيسو باشد ولى در قاموس نينواى بالف مقصور آورد و كفته موضعى است بكوفه و قريهايست بموصل كه يونس عليه السّلام در آن بوده
نيو
بر وزن ديو بمعنى شجاع و دلير و پهلوان آمده آن را نو نيز كويند حكيم اسدى كفته
يل نيو را كرد پدر و دماه * شد آشفته از باغ زى باركاه
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى ناودان آورده و بشعر حكيم سنائى مستند شده كه كفته
نرود سوى آن دو كوش چو نيو * چه كنى در پى خروش غريو
و اكر بيت چنين باشد ظاهرا بدين معنى اماله ناو است چنان كه كفته شد و ان بمعنى ناودان نيست بلكه ناودان موضعى است كه بدان ناو كذارند و آب از آن جارى شود
نيواد
بر وزن ميعاد بمعنى شجاعت باشد چه نيو شجاع را كويند
نيوار
بر وزن ديوار ما بين زمين و آسمان را كويند كه به عربى جو بفتح جيم و تشديد واو آمده
نيواره
چوبى باشد كه بدان خمير را پهن كنند
نيور
بر وزن زيور آنچه در كره هوا متكوّن و پيدا شود
نيور و نيوار
بكسر هر دو نون و راى بمعنى كاينات جو است يعنى چيزهائى كه ما بين آسمان و زمين بهم رسد مانند قوس قزح و شهب و نيازك و برف و باران و تكرك و باد و مثل ذلك چه نيور بمعنى كاينات بمعنى حادثات و نيوار بمعنى جو باشد يعنى كره هوا
نيوباريدن
بر خلاف و ضدّ او باريدن كه فروبردن است و در فارسى معمول است كه چون نون مفتوحه درآيد بر سر كلمهء كه همزه داشته باشد آن نون بمنزلهء لاى نفى است و آن همزه بياى حطى تبديل مىيابد
نيوتش
بكسر اول و فتح تاى قرشت بمعنى جماع و مجامعت كردنست
نيوتور
بكسر اول به وزن پيلزور بمعنى كبر و غرور است و آن بزرك داستن نفس خود و خرد داشتن ديكران است
نيوراد
بر وزن ديوزاد بمعنى انتظام باشد و آن حالتى است بر نفس را كه تقدير و ترتيب امور مىكند
نيوساو
بكسر اول و سين بىنقطه بالف كشيده و بواو زده بمعنى پاينده و بيزوالست در عربى اين حالت را بقاء بالله خوانند
نيوسوم
با سين بىنقطه بر وزن ريك بوم شره و حرص بسيار