باشد بر چيزى خوردنى
نيوش
بكسر اول و ضم ثانى و سكون ثالث امر بر شنيدن است يعنى كوش كن و با الفاظ ديكر تركيب مىيابد مانند پند نيوش و نصيحت نيوش
پند حكيمان بصداقت شنو * كر بودت كوش نصيحت نيوش
و نانيوش يعنى ناشنوا و آن را نينوشم و نينوشد كويند و نينوشم را مخفّف كرده و يارا محذوف ساخته ننوشم كويند چنان كه مولوى كفته
تا ننوشم وسوسه كس بعد از اين * عهد كردم نذر كردم اى معين
نيوشا
بمعنى شنوا و بر اين قياس نيوشنده و نيوشيده و نيوشيدن مصدر آن است
نيوشه
با اول مكسور و ثانى مضموم آن باشد كه چون دو كس با هم سخن كنند شخصى ديكر از پس ديوار يا پرده كوش فرادارد تا آن سخنان شنيده به آنكه نبايد كفت بكويد و فتنهانكيزى كند و آن را به عربى استراق السمع كويند و مذموم است رودكى كفته
همه نيوشه خواجه به نيكى و صلح است * همه نيوشه نادان بفتنه و غوغا است
نيوند
بر وزن ريوند بمعنى فهم و آن حصول معانى است هر نفس انسانى را و نام دوائى نيز هست
نيوه
با ثانى مجهول بر وزن ليوه بمعنى ناله و نوحه و امثال آن نشنوى نيوهء خروشان را
نيوهچمينه
بمعنى خلع بدن باشد و آن حالتى است اولياء و كاملين را كه هركاه خواهند خلع بدن كنند
انجمن بيست دويّم از فرهنك انجمنآرا در واو بالف
[ نمايش در واو بالف ]
وا
آش باشد و آن را با نيز كويند چنان كه مكرّر مرقوم شده حكيم سنائى كفته
كرت نزهت همىبايد بصحراى قناعت شو * كه آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا
و بمعنى باز نيز آمده چنان كه كويند وا بكو يعنى باز بكو و واكفت يعنى باز كفت نجيب الدّين كلپايكانى كفته
هزار يوسف كمكشته وا توانى يافت * سر آستين جمال خود ار بيفشانى
و بمعنى كشاده نيز آمده چنان كه كويند در وا كن يعنى در باز كن و و از نيز بدل باز است و در محل با وا نيز استعمال كنند چنان كه كويند وا او كفتم يعنى با او و به او كفتم شاه داعى كفته
كرچه ما وا سوى ما وا مىرويم * با دل آشفته ز اينجا مىرويم
و كلمهايست كه در شدت مرض كويند
وات
بمعنى سخن باشد پوستين را نيز كويند و واتكر بمعنى پوستين دوز است و بمعنى رودخانه نيز آمده چنان كه فخرى كفته
منّت خداى را كه ببازار عدل او * باز است جفت صعوه و كرك است واتكر
و مثال ديكر در لغت تيماس كذشت و واتر يعنى دور تر و والاتر
واج
بمعنى پرسش باشد ابى و اجى يعنى از من مىپرسى بابا طاهر كفته
ابى و اجى چرا بىنام و ننكى * كسى كش عاشقه چش نام و چش ننك
و بمعنى كوينده نيز آمده
واجار
بمعنى بازار و افصح از بازار است كه در لغت فرس با و زاى تازى كمتر مستعمل است و فصيحتر از آن واژار است چه جيم تازى نيز كمتر مىآيد
واخ
بمعنى يقين است كه مقابل كمان باشد و در تحفه الاحباب كمانى كه بيقين رسد كفته چنان كه فرّخى كفته به صد دليل مبرهن كمان من شد واخ و كلمهايست كه در حالت ديدن چيزى خوب يا شنيدن خبرى مرغوب مكرّر بر زبان رانند
واخيدن
بر وزن ناديدن پشم و پنبه برزده از هم جدا كردن و واخيده برزده و جدا كرده و حلّاجى كرده را كويند
واد
پسر باشد چنان كه فردوسى كفته
يكى مرد بد نام او هفت واد * از ايرا كه او را پسر هفت زاد
واديج
بكسر دال معجمه و جيم تازى چفتى باشد كه انكور بر بالاى آن اندازند و جائى از تاك كه خوشه انكور از آن رويد در سرورى آمده و در برهان كفته چاقچور شاطران است
واروواره
شبه و مانند و نوبت رودكى كفته
كل دكر ره بكلستان آمد * واره باغ و بوستان آمد
و رسم و عادت و كرّت و مرتبه چنان كه كويند يك وار و دو وار بدين معنى مرادف بار است و بمعنى صاحب و خداوند نيز آمده و سرورى بمعنى مقدار كفته چنان كه جامهوار و بمعنى بار مانند شتروار و خروار بمعنى شايسته و لايق نيز آمده مانند شاهوار و كوشوار و سزاوار و بمعنى خداوند و صاحب مانند عيالوار و مرد اميدوار و اسب را هوار نيز آمده
واردن
به سكون راى مهمله و فتح دال چوبى كه دو سر آن باريك و ميان او كنده مىباشد و خمير نان را بدان پهن كنند