و حشمت نظير نداشته و در هزار و دويست و دوازده دركذشته و جمعى كثير از معاصرين او را ديده بودند او را سالى هفت كرور مداخل ولايتى بوده يك كرور را بمواجب ملازمان كرور ديكر را بصله رحم و يك كرور ديكر را بغربا و مساكين مىداد يك كرور آن را صرف بناى عمارات و بساتين مىنمود كروريرا براى نفع رسانيدن بمردم صرف ابتياع اشياى نازله غير ضروريه مىكرد كرورى ديكر را به مصرف اخراجات فيلان و اسبان و شتران و عمله برّى و بحرى خود مىرسانيد يكهزار و هفتصد زنجير فيل و دوازده هزار اسب در طويله داشت سه هزار بوزينه مؤدّب و معلّم داشت كه كسوت آنها زربفت بود زنجيرهاى سيمين و زرّين داشتند سه هزار كربه براق با اسباب يراق و سه هزار طوطى و مينا در قفسهاى طلا و نقره و بعضى مرصّع داشت صد و بيست هزار اقسام كبوتر و چندين زنجير شير و ببر و كركدن و صد و بيست و پنج هزار جلد كتاب هشتصد سنك صلايه مرصّع و صد حوضه پيل جواهر داشته و لباسى بىزينت و تكليف مىپوشيده
نشاخت
بر وزن شناخت ماضى نشاختن يعنى نشاندن باشد چنان كه حكيم قطران كفته
با چنك و بربط ساخته * از درد و غم پرداخته
اندر ميان بنشاخته * يار لطيف غمكسار
حكيم سوزنى كفته
بدوستى بدل و ديده برنشاختمت * بدانكه زين دو پسنديده تر بنود وطن
حكيم ناصرخسرو كفته
كر بشايستى كه دين را كسترندى هر خسى * كردكار اندر جهان پيغمبرى ننشاستى
در ديوان حكيم كيشاستى آورده آن هم به همين معنى صحيح است حكيم فردوسى كفته
سر هفته شه خواند و بنشاستش * سزا خلعت و باره آراستش
و بنشاختن مصدر آنست و بمعنى نشاندن است
نشادارسام
بكسر اول و فتح الف نام جرم آفتاب عالمتابست
نشان
بفتح اول بلكه بكسر بمعنى علامت معروفست چنان كه شيخ سعدى كفته
سخت بذوق مىدهد باد ز بوستان نشان * صبح دميد و روز شد خيز و چراغ وانشان
و بمعنى نشانه نيز آمده چنان كه كويند تير برنشان آمد
نشپيل
بكسر اول و سكون ثانى و پاى پارسى و ياى معروف قلاب باشد عموما و شست ماهىكيرى خوانند خصوصا عبد الوامع جبلى كفته
ز تير و نيزه او دشمنان هراسانند * چو اهرمن ز شهاب و چو ماهى از نشبيل
حكيم ناصرخسرو كفته
اينكه تو بينى نه همه مردمند * بلكه ذآيند به زير ثياب
كرده ز بهر ستم و جور و جنك * چنك چو نشپيل چو شمشير ناب
نشت
بالفتح خراب و سست و ضايع و زبون را كويند و بكسر نون بمعنى خوشى و عيش آمده است
نشتو
بالفتح نام مردى بوده
نشخوار
آنچه شتر و كاو خورده باشند و باز از معده برآورند نيك خائيده فروبرند و بقيّه كاه كه بعد از خوردن حيوانات نماند و بمعنى آن فعل يعنى نشخوار كردن نيز آمده مولوى معنوى كفته
نشخوار غمت كنم چو اشتر * چون اشتر مست كف برآرم
و نشوار بالكسر بهر دو معنى معرّب آن است
نشك
بالفتح درخت صنوبر رودكى كفته
آنكه نشك آفريد و سرو سهى * آنكه بيد آفريد و نار و بهى
حكيم سوزنى كفته مير عادل
زين دين اى آفتاب از تو برشك * اى مرا خار تو كل خاك تو زرنال تو نشك
نشكرده
بالكسر و كاف فارسى مكسور دستافزارى است صحّافان و كفشكران و موزهدوزان و سرّاجان را كه بدان پوست برند و تراشند و بهپيرايند و آن را بتازى از ميل خوانند ابو شكور كفته
بنشكرده برّيد او را كلو * تفو بر چنين ناشكيبا تفو
نشكنج
با اول مكسور بثانى زده و كاف مفتوح كرفتن بدن بود بسر دو ناخن بنوعى كه درد كند آن را نيلك نيز كويند و بر اين قياس نشكنجد و نشكنجيد استاد عنصرى كفته
آن صنم را ز كازو از نشكنج * تن بنفشه شد و دو لب نارنج
فردوسى كفته
ببر چون كرفتش يل نامدار * بنشكنج اندام او شد فكار
و مصدر آن نشكنجيدن است
نشكهد
بر وزن نكسلد يعنى پروا نكند زيرا كه شكوهيدن بمعنى پروا و بيم داشتن و ترسيدنست چنان كه كذشته مولوى معنوى در صفت اوليا و انبيا كفته
آن كبوترشان ز بازان نشكهد * باز سر پيّس كبوترشان نهد
نشل
با اول و ثانى مفتوح چنك برزدن و درآويختن باشد به چيزى و آن را بتازى تشبّث خوانند فرّخى كفته
كر تو خواهيش وكرنه به تو اندر نشلد * بز را و چون بدر خانه او بركذرى