خنيده نيامد بر راستان
و بمعنى پسنديده و ستوده و كزيده حكيم فردوسى كفته
يكى شادمانى بد اندر جهان * خنيده ميان كهان و مهان
اسدى كفته
خنيده بكلك و ستوده به تير * بدان كنج بخش بدين شيركير
و بمعنى مشهور نظامى كفته
اين پرده دريده شد بهر سو * وين راز خنيده شد بهر كو
و با اول مكسور بمعنى مكيده و مكيدن شرف شفروه كفته
كه از باغ تو لاله مىچنيدم * كه از لعل تو شكر مىخنيدم
خنيس
بر وزن انيس باقىست خوشبوى از جملهء پودنه به اين نام در ميان كيلانيان معروف است و در مازندران اوجى كويند و شبيه است به سيسنبر و مايل بسياهى و الخاصيه اخراج زلوى در حلق مانده كند و قوىتر از اقسام پودنه است و به عربى آن را حشيشة العلق خوانند
خنيك
بضم اول و كسر ثانى نوعى از لباس درشت و خشن كه درويشان بپوشند
خنيور
با اول مضموم و ثانى مكسور و ياى مجهول و واو مفتوح براء زده در فرهنك جهانكيرى بمعنى پل صراط آورده و شعر حكيم اسدى را شاهد آورده كه كفته
بدانى كه انكيزش است و شمار * هميدون به پول خنيور كذار
و اغلب اين لغة به تغيير و تبديل ضبط شده با جيم و خاء و تقديم و تاخير نون و ياء و دال وراء آمده اصحّ آنها آن است كه در زند و پازند بوده و آن چينود بر وزن مىرود است اورمزدى كفته
اكر خود بهشتى و كرد و زخيست * كزارش سوى چينود پل بود
نمايش پانزدهم در خاء با واو
خو
بر وزن نو بفتح اول و سكون ثانى چوببندى باشد كه بنايان و نقاشان بر بالاى آن رفته كار كنند حكيم نزارى كفته
ز بهر چارطاق رفعت اوست * كه كردون بسته از هفت آسمان خو
ديكر كياهى خورد كه در باغها و كشتزارها برويد تا او را نه كنند زراعت نشو و نما نكند حكيم فردوسى كفته
كنون رسم ارجاسب را نو كنم * ز طبع روان باغ بيخو كنم
و بمعنى كندن نيز آمده حكيم سنائى كفته
خوشه ملك پخته شد خو كن * جامه ملك كهنه شد نو كن
هم او كفته
شده اعدايشان ز ملكت خو * همچو ريش كهن ز شانه نو
و بمعنى كف دست نيز كفتهاند فلكى شيروانى كفته
ما راست جهات بستهء يك خم * ما راست بحار سبعه يك خو
و بمعنى كفل اسب نيز فردوسى كفته
يكى اسب آسوده تيزرو * چمنده ديكر بور آكنده خو
بمعنى عشقه نيز نوشتهاند كه بر درخت پيچد و درخت را بخشكاند
خوا
بر وزن هوا با اول مفتوح بمعنى كوشت نوشته
خوابنيده
مخفف خوابانيده است سهى سروش به بالين خوابنيده سعدى كفته
خوابنيدش ز لطف بر زانو * قضى الامر كيف ما كانو
خواجه
بمعنى كدخدا و رئيس و شيخ و پيرو مالدار آمده انورى كفته
خواجه در بخل شد چنان مشهور * كه بباغ اندرون دو درّاجه
هر دو با يكديكر همى كفتند * كير خر بر كس زن خواجه
و درين ايّام خادم خصى را خواجه كويند
خواجهتاش
بنده را كويند كه با بندهء ديكر از يك صاحب و خواجه باشد و سابقا در لغت تاش مرقوم شده
خوار
بر وزن چار يعنى حقير و ذليل و آسان و سهل ظهير كفته
نه يار است با او نه آموزكار * بر او بر همه كار دشوار خوار
ليكن اينجا بمعنى زبون و حقير نيز درست مىآيد و بمعنى هر چيز نيكو نيز آمده چنان كه مردم خوش خوى را خوارمنش خوانند و ازينجاست كه آفتاب را خوار كويند مرادف خور يعنى خوش چنان كه افتاب زرد را خواره زرد كويند عطارد كويد
اى ساقى آفتاب پيكر * بر جانم ديز جام چون خوار
و فردوسى بمعنى ماه كفته
چه خورشيد تابان نهان كرد رو * همى تافت خوار از پس پشت او
و مىشايد كه از خوار ماه و آفتاب هر دو را اراده كنند چنان كه زنك در پارسى بمعنى نور ماه و آفتاب هر دو استعمال مىشود و در فرهنك بمعنى قصبهء ازرى خار بالف آورده و چنان كه سامانى و غير او تصريح نمودهاند خوار بواوست و صاحب جهانكيرى خطا كرده است
خواربار
بمعنى غله كه براى قوت عيال خود از جائى آورند فردوسى كويد
اكر مصريان را كنم كاكور است * شود خواربار همه زودكاست
خوارزم
ولايتى است از مملكت خراسان شهرهايش هزار اسب و خيوه و كركانج يعنى دار الملك خوارزم شاه و سلاطين آن ملك هميشه بزرك بودهاند پس از آل فريقون در تصرّف سلطان محمود افتاد پس بسلاجقه رسيد و از آن سپس بملوك اتسزيه