تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
بلخى كفته
از بيخ چه بركند مرا خوار بينداخت * ماننده خاروخسك‌زار چو خوانا

خوان‌سالار

بوقف نون صاحب خوان و بزرك طباخ و ناظر و عمله اين كار كه اكنون ناظر كويند و آن را بتركى بكاول بر وزن قراول كفته‌اند و در هندوستان چاشنىكير كويند و آن بمعنى شربت‌دار مناسب است و خوانسالار را مخفف كرده خوانسار نيز كويند اثير آخسيكتى كفته
خوانسار اجل نمىكند راست * بر خوانچه تيغ كاسهء سر

خواو

بمعنى خوابست زيرا كه واو با يكديكر بدل شوند مولوى كفته
كر خرى ديوانه شد يكدم كاو * در سرش چندان بزن كايد بخواو

خواهش

بر وزن تابش بمعنى خواستنى و مال و اسباب و خواسته

خوب

معروف است بمعنى خوش و نيكو و درست شاعرى كفته
ديدى از دورم و دانسته تغافل كردى * خوب كردى كه تو را خوب تماشا كردم

خوبانى

در فرهنك مخزن الادويه كفته زردالوى خشك شده است كه مغز آن را برآورده با مغز بادام مقشر كرده و هر دو را در جاى آن كذارند

خوب كلان

كياهى است كه تخم آن را خاكشى و شفترك كويند و غير بار تنك است و مشابه به ترتيزك است و در جهانكيرى و برهان بمعنى بار تنك آورده‌اند و رشيدى نه پسنديده چنان كه مرقوم شد كفته

خوبله

بر وزن طبله بمعنى ابله و نادان انورى كفته
من خوبله در سبلت افكنده بادى * چو در ريش خشك از ملاقات شانه

خوج و خوجه

بر وزن كوج تاج خروس و كل تاج خروس كه مشابهت بتاج خروس دارد مختارى غزنوى كفته
چون خوج و چو نيلوفر بودم برخ دوست * اكنون برخ دوست چو نيلوفر و خوجم
و كله سر و فرق سر مرغان تاجدار و كوسفند جنكى كه آن را قوچ كويند فردوسى كفته
سپاهى بكردار كوج و بلوچ * سكاليده جنك برآورده خوج
و اين بيت را سكالنده جنك برسان خوج شنيده بودم و آن براى خروس و قوچ انسب بود در تحفة الاحباب بمعنى حرير سرخ كه بر سر نيزه بندند آورده و اين معنى با برآورد خوج مناسب است و برهان ترك كلاه و خود نيز كفته در همه معانى خوج و خوجه مرادف‌اند

خود

بالضم و الفتح و واو غير ملفوظ مرادف خويش است و در بعضى اشعار افاده لفظ زايده كند چنان كه خود اين كار بهر تو نيكو نبود ديكر افاده معنى او نيز كند چنان كه كويند خود داند يعنى او داند و ضدّ معنى بيكانه چنان كه كويند فلان خوديست يعنى بيكانه نيست و خودكام و خودكامه و خودراى و خودرايه يعنى مرد خودسر كه مشورت نكند و هرچه خواهد براى خود كند و آن را خودپرست نيز كويند

خود

بالضّم و واو ملفوظ بمعنى كلاه آهنين كه در روز رزم براى حفظ سر از شمشير بر سر كذارند ظهير فاريابى كفته
خود از براى سر زره از بهر بربود * تو جنكجوى سيرت ديكر نهادهء در بر كرفته دل چون خود آهنين * وان زلف چون زره را بر سر نهادهء
شيخ عطار كفته
چه برخيزد از خود آهن ترا * چه سر آهنين نيست در زير خود
خود خروج و خود خروه بمعنى تاج خروس

خودسوز

با ثانى معدوله بر وزن مرموز نام آتشكده بوده در آذربايجان كه خاموش نمىشده وقتى كفته‌ام
كويند بايران در آتشكده بود * خاموش نكرديده همى سوخت شب و روز آتشكهء خودسوز همى خواندند آن را * دور از تو دل من بود آتشكه خودسوز
و نام ديكر اين آتشكده خويشتاب است و در آن لغت مذكور خواهد شد

خور

با اول مفتوح و واو معدوله و بعضى بىواو نيز نويسند و چند معنى دارد اول بمعنى روشنائى مفرط است اثير اومانى كفته
كر آفتاب خور از نور راى او نبرد * بروز روشن ره ناورد بباخترش
ديكر نام فرشته‌ايست كه موكل باشد بر قرص نيّر اعظم و تدبير امور و مصالحى كه در روز خور واقع شود به دو متعلق است و ديكر اسمى است از اسامى نيّر اعظم آفتاب و اين دو معنى را خسروانى نظم نموده
تو پاسبان سليل پريوشت مىباش * بسان خور كه نكهبان قرص خور باشد
ديكر نام روز يازدهم است از هر ماه شمسى ديكر نام خوردن بود و آن معروف است و خوردنى را كويند كه بدان روز بكذرانند و بتازى قوت خوانند و در فرهنك بمعنى مزه و لذّت نيز آورده و مخفف كوشكى كه بخورنكاه موسوم است نيز آورده كه معرب آن خورنق است و در مقام خود نكاشته خواهد شد