خمخانه و خمستان و خمدون و خمكده
بمعنى ميخانه است
خمك
بضم اول و فتح ثانى مشدد بمعنى خم كوچك و دف كوچك كه چنبر آن روئين باشد و آن را نوازند و در خنبك كفته خواهد شد
خموش
معروف است
خمينه
بر وزن كمينه باران تند غير موسم بيوقت
نمايش چهاردهم در خاء با نون
خن
بمعنى خانه چه در نشيب و چه در فراز مانند كلخن كه در زير است و بادخن كه در هواست و آن را بادكير هم كويند و خانه زير كشتى را نيز خن كفتهاند ابو المفاخر رازى بمعنى سوراخ و فرجه و راه كفته
چون تف آتش فتاد از خن مشرق در آب * زلف بنفشه برست از كله ياسمن
خناده
بر وزن قلاده به زبان كيلان كسى كه فرمان سپهسالار را بلشكر رساند
خناك
كرفتكى و درد كلو و خناق معرب است رودكى كفته با دو سه بوسه رها كن اين دل از درد خناك و بعضى مصحف خياك دانند
خنام
بفتح مرضى است خر و اسب و استر را
خنبانيدن
بفتح اول بمعنى تقليد كردن و حركات و سكناتى بعنوان تمسخر نمودن چنان كه در خماند مذكور شد
خنب و خنبره
تبديل خم و خمره است چنان كه بيان شد كه دم را دنب و سم را سنب و قم را قنب كفتهاند شيخ اوحدى كفته
بدكان مىفروشان كرو است هرچه دارم * همه خنبها تهى كشت و هنوز در خمارم
حكيم ناصر خسرو كفته
در خنبره بماند دو دستت براى كوز * بكذار كوز و دست برآور ز خنبره
من كويم
از حمق نبود در ازر چشم خلق * سقراط نهان شد بخنبره
خنبك
تبديل نون بميم است چنان كه در خنب مذكور شد و آن بمعنى دف كوچك آمده كه چنبرش روئين باشد و دست بر پوست او زنند و صدائى برايد شيخ نظامى كفته
درآمد بشورش دم كاودم * به خنبك زدن طاس روئينه خم
درين ايام به تنبك و دنبك مشهور شده و تبديل خا در دال و تا در پارسى متداول است و خنبك زدن انكشتان را بر هم زدن نيز كويند و در هر حال خنبك زدن بمعنى دست زدن و اظهار فرح و سرور و سرمستى است و كاه افاده معنى طعنه زدن و تماخره كردن نيز مىكند چنان كه مولوى در مثنوى كفته كه اولياء اللّه صفتشان چنين است
مشورت مىرفت در ايجاد خلق * جانشان در بحر قدرت تا به حلق
چون ملايك مانع آن مىشدند * بر ملايك خفيه خنبك مىزدند
در محلّى ديكر كويد
شاه از اسرارشان واقف شده * همچو بوبكر ربابى تن زده
در تماشاى دل بد كوهران * مىزدى خنبك بر آن كوزهكران
هم مولوى كفته
ستر چه در پشم و پنبه آذرست * تا همى پوشيش آن پيداتر است
چون بكوشم تا سرش پنهان پنهان كنم * سر برارد چون علم كانيك منم
كويمش روكر چه بر جوشيدهء * همچو جان پيدائى و پوشيده
كويد او محبوس خنب است اين تنم * چون مى اندر بزم خنبك مىزنم
و بمعنى جامه درشت و خشن كه درويشان پوشند نيز آمده و نام دهى است از بدخشان
خنج
بر وزن كنج بمعنى نفع و سود و عيش آمده ازرقى كفته
كرت من ستايش نكويم مرنج * كه بهره ندارم ز كنج تو خنج
عنصرى كفته
مرا هرچه ملك و سپاه است و كنج * همه زان تست و ترازونت خنج
و در نسخه وفائى بمعنى ضايع و باطل آمده و نام بلوكىست در فارس
خنجر
بر وزن سنجر حربهايست معروف و مشهور و در مقام شمشير نيز استعمال مىشود چنان كه كفتهاند
بخنجر ميانش به دو نيم كرد * دل مرد بددل پر از بيم كرد
اكر چه در اشعار پارسى بسى مشهور است اما عربيست و دشنه پارسى آن است
خنجك
بر وزن اندك خار خسك را كويند و آن خارى باشد سه پهلو از آهن كه در روز جنك براى مجروح شدن دست اسبان در ميدان ريزند چنان كه كفتهاند
خسك در كذركاه كين ريختند * نقيبان خروشيدن انكيختند
فتحعلى خان ملك الشعراء خطاب به خنجر كفته
اى در پاى ستاره خنجك * اى بخت سپهر را فرنجك
خنجه
بر وزن پنجه آوازى باشد كه هنكام جماع كردن خاصه در وقت انزال از بينى آدمى برآيد آن را خنج نيز كويند و بعضى بضم خاء كفتهاند
خنجير
بر وزن دلكير بمعنى بوى تيزى كه از پشم و استخوان سوخته و چراغ مرده و امثال آن برآيد و هر چيز تندوتيز را كويند و بمعنى نيزه هم هست همانا بواسطه تيزى نوك نيزه كفتهاند اسدى كفته
همه آسمان كرد لشكر كرفت * همه دشت خنجير و خنجر كرفت